+ - x
 » از همین شاعر
1 آن پیک نامور که رسید از دیار دوست
2 گر من از باغ تو یک میوه بچینم چه شود
3 ای نور چشم من سخنی هست گوش کن
4 صحن بستان ذوق بخش و صحبت یاران خوش است
5 کتبت قصۀ شوقی و مدمعی باکی
6 زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست
7 ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد
8 رونق عهد شباب است دگر بستان را
9 ساقی ار باده از این دست به جام اندازد
10 شراب تلخ می خواهم که مردافکن بود زورش

 » بیشتر بخوانید...
 ای سگ قصاب هجر خون مرا خوش بلیس
 بده آن مرد ترش را قدحی ای شه شیرین
 من اگر نالم اگر عذر آرم
 بازگشت
 ای بهار سبز و تر شاد آمدی
 مها یک دم رعیت شو مرا شه دان و سالاری
 عصر بی فال
 امروز روز نوبت دیدار دلبرست
 یا بدیع الحسن قد اوضحت بالبلبال بال
 الا هات حمرا کالعندم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

به جان خواجه و حق قدیم و عهد درست
که مونس دم صبحم دعای دولت توست
سرشک من که ز طوفان نوح دست برد
ز لوح سینه نیارست نقش مهر تو شست
بکن معامله ای وین دل شکسته بخر
که با شکستگی ارزد به صد هزار درست
زبان مور به آصف دراز گشت و رواست
که خواجه خاتم جم یاوه کرد و بازنجست
دلا طمع مبر از لطف بی نهایت دوست
چو لاف عشق زدی سر بباز چابک و چست
به صدق کوش که خورشید زاید از نفست
که از دروغ سیه روی گشت صبح نخست
شدم ز دست تو شیدای کوه و دشت و هنوز
نمی کنی به ترحم نطاق سلسله سست
مرنج حافظ و از دلبران حفاظ مجوی
گناه باغ چه باشد چو این گیاه نرست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *