+ - x
 » از همین شاعر
1 به جان خواجه و حق قدیم و عهد درست
2 دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد
3 با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی
4 روز وصل دوستداران یاد باد
5 سحر به بوی گلستان دمی شدم در باغ
6 دلم جز مهر مه رویان طریقی بر نمی گیرد
7 عمر بگذشت به بی حاصلی و بوالهوسی
8 ساقی به نور باده برافروز جام ما
9 مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد
10 ای که با سلسله زلف دراز آمده ای

 » بیشتر بخوانید...
 آخرین شب آخرین گفتار شاید امشب است
 بی نکورويی گلستان خوش نمی آيد مرا
 بر من قلم قضا چو بی من رانند
 گر رود دیده و عقل و خرد و جان تو مرو
 چون همه عشق روی تست جمله رضای نفس ما
 به تن این جا به باطن در چه کاری
 کجا شد عهد و پیمان را چه کردی
 سگ ار چه بی فغان و شر نباشد
 اگر عالم همه پُر خار باشد
 باز امشب دوستان خواب پریشان دیده ام

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

خدا چو صورت ابروی دلگشای تو بست
گشاد کار من اندر کرشمه های تو بست
مرا و سرو چمن را به خاک راه نشاند
زمانه تا قصب نرگس قبای تو بست
ز کار ما و دل غنچه صد گره بگشود
نسیم گل چو دل اندر پی هوای تو بست
مرا به بند تو دوران چرخ راضی کرد
ولی چه سود که سررشته در رضای تو بست
چو نافه بر دل مسکین من گره مفکن
که عهد با سر زلف گره گشای تو بست
تو خود وصال دگر بودی ای نسیم وصال
خطا نگر که دل امید در وفای تو بست
ز دست جور تو گفتم ز شهر خواهم رفت
به خنده گفت که حافظ برو که پای تو بست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *