+ - x
 » از همین شاعر
1 حالیا مصلحت وقت در آن می بینم
2 گوهر مخزن اسرار همان است که بود
3 نسیم صبح سعادت بدان نشان که تو دانی
4 آن پیک نامور که رسید از دیار دوست
5 به کوی میکده هر سالکی که ره دانست
6 دانی که چنگ و عود چه تقریر می کنند
7 دلا بسوز که سوز تو کارها بکند
8 یا رب این نوگل خندان که سپردی به منش
9 رواق منظر چشم من آشیانه توست
10 یا مبسما یحاکی درجا من اللالی

 » بیشتر بخوانید...
 حضور ناب
 فرنگی را دلی زیر نگین نیست
 با همگان فضولکی چون که به ما ملولکی
 مه دی رفت و بهمن هم بیا که نوبهار آمد
 ز هر چیزی ملول است آن فضولی
 نگشته است به پيرايه ام غبار ملال
 صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد
 اینک از شانه هایم
 عرض لشکر می دهد مر عاشقان را عشق یار
 صدایی کز کمان آید نذیریست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است
چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است
جانا به حاجتی که تو را هست با خدا
کآخر دمی بپرس که ما را چه حاجت است
ای پادشاه حسن خدا را بسوختیم
آخر سؤال کن که گدا را چه حاجت است
ارباب حاجتیم و زبان سؤال نیست
در حضرت کریم تمنا چه حاجت است
محتاج قصه نیست گرت قصد خون ماست
چون رخت از آن توست به یغما چه حاجت است
جام جهان نماست ضمیر منیر دوست
اظهار احتیاج خود آن جا چه حاجت است
آن شد که بار منت ملاح بردمی
گوهر چو دست داد به دریا چه حاجت است
ای مدعی برو که مرا با تو کار نیست
احباب حاضرند به اعدا چه حاجت است
ای عاشق گدا چو لب روح بخش یار
می داندت وظیفه تقاضا چه حاجت است
حافظ تو ختم کن که هنر خود عیان شود
با مدعی نزاع و محاکا چه حاجت است


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *