+ - x
 » از همین شاعر
1 به چشم کرده ام ابروی ماه سیمایی
2 آن غالیه خط گر سوی ما نامه نوشتی
3 تاب بنفشه می دهد طره مشک سای تو
4 شکفته شد گل حمرا و گشت بلبل مست
5 حسن تو همیشه در فزون باد
6 من که از آتش دل چون خم می در جوشم
7 صوفی از پرتو می راز نهانی دانست
8 نه هر که چهره برافروخت دلبری داند
9 سحر بلبل حکایت با صبا کرد
10 فاتحه ای چو آمدی بر سر خسته ای بخوان

 » بیشتر بخوانید...
 باز گردد عاقبت این در بلی
 کلمات
 شباهنگ
 بیا بیا که تویی جان جان جان سماع
 آمد بت میخانه تا خانه برد ما را
 شکوه نا امیدی
 در خون دلم رسید فتوی
 نوازش
 در طلب تا چند ریزی آبروی کام را
 در خيال طره اش چون مار پيچانم بخواب

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است
چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است
جانا به حاجتی که تو را هست با خدا
کآخر دمی بپرس که ما را چه حاجت است
ای پادشاه حسن خدا را بسوختیم
آخر سؤال کن که گدا را چه حاجت است
ارباب حاجتیم و زبان سؤال نیست
در حضرت کریم تمنا چه حاجت است
محتاج قصه نیست گرت قصد خون ماست
چون رخت از آن توست به یغما چه حاجت است
جام جهان نماست ضمیر منیر دوست
اظهار احتیاج خود آن جا چه حاجت است
آن شد که بار منت ملاح بردمی
گوهر چو دست داد به دریا چه حاجت است
ای مدعی برو که مرا با تو کار نیست
احباب حاضرند به اعدا چه حاجت است
ای عاشق گدا چو لب روح بخش یار
می داندت وظیفه تقاضا چه حاجت است
حافظ تو ختم کن که هنر خود عیان شود
با مدعی نزاع و محاکا چه حاجت است


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *