+ - x
 » از همین شاعر
1 دوش آگهی ز یار سفرکرده داد باد
2 که برد به نزد شاهان ز من گدا پیامی
3 دست از طلب ندارم تا کام من برآید
4 عمریست تا به راه غمت رو نهاده ایم
5 هر که را با خط سبزت سر سودا باشد
6 ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش
7 برو به کار خود ای واعظ این چه فریادست
8 من دوستدار روی خوش و موی دلکشم
9 پیش از اینت بیش از این اندیشه عشاق بود
10 ساقیا آمدن عید مبارک بادت

 » بیشتر بخوانید...
 اگر امروز دلدارم درآید همچو دی خندان
 ساقی برخیز کان مه آمد
 ای برادر تو چه مرغی خویشتن را بازبین
 هر ثانیه چو قرن بمیرد
 زان خاک تو شدم تا بر من گهر بباری
 آیت غرور
 من و من
 آن جا که چو تو نگار باشد
 می لغزد
 فراموشی مقام خاص باشد اهل تمکين را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

برو به کار خود ای واعظ این چه فریادست
مرا فتاد دل از ره تو را چه افتادست
میان او که خدا آفریده است از هیچ
دقیقه ایست که هیچ آفریده نگشادست
به کام تا نرساند مرا لبش چون نای
نصیحت همه عالم به گوش من بادست
گدای کوی تو از هشت خلد مستغنیست
اسیر عشق تو از هر دو عالم آزادست
اگر چه مستی عشقم خراب کرد ولی
اساس هستی من زان خراب آبادست
دلا منال ز بیداد و جور یار که یار
تو را نصیب همین کرد و این از آن دادست
برو فسانه مخوان و فسون مدم حافظ
کز این فسانه و افسون مرا بسی یادست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *