+ - x
 » از همین شاعر
1 بی مهر رخت روز مرا نور نماندست
2 دی پیر می فروش که ذکرش به خیر باد
3 بود آیا که در میکده ها بگشایند
4 منم که دیده به دیدار دوست کردم باز
5 ای غایب از نظر به خدا می سپارمت
6 ای که در کشتن ما هیچ مدارا نکنی
7 خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود
8 صلاح از ما چه می جویی که مستان را صلا گفتیم
9 ما را ز خیال تو چه پروای شراب است
10 سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد

 » بیشتر بخوانید...
 مردم دیده ما جز به رخت ناظر نیست
 می وزد باد
 شب آنقَدر شب است كه ترسانده زاغ را
 تو ز هر ذره وجودت بشنو ناله و زاری
 چند بارد غم دنیا به تن تنهایی
 ندا رسید به جان ها که چند می پایید
 چنان پیچیده توفان سرشکم کوه و هامون را
 یا بدیع الحسن قد اوضحت بالبلبال بال
 هر نکته ای که گفتم در وصف آن شمایل
 برو جايی که کر و فر نباشد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

برو به کار خود ای واعظ این چه فریادست
مرا فتاد دل از ره تو را چه افتادست
میان او که خدا آفریده است از هیچ
دقیقه ایست که هیچ آفریده نگشادست
به کام تا نرساند مرا لبش چون نای
نصیحت همه عالم به گوش من بادست
گدای کوی تو از هشت خلد مستغنیست
اسیر عشق تو از هر دو عالم آزادست
اگر چه مستی عشقم خراب کرد ولی
اساس هستی من زان خراب آبادست
دلا منال ز بیداد و جور یار که یار
تو را نصیب همین کرد و این از آن دادست
برو فسانه مخوان و فسون مدم حافظ
کز این فسانه و افسون مرا بسی یادست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *