+ - x
 » از همین شاعر
1 خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود
2 خرم آن روز کز این منزل ویران بروم
3 شنیده ام سخنی خوش که پیر کنعان گفت
4 رونق عهد شباب است دگر بستان را
5 دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد
6 بیا با ما مورز این کینه داری
7 مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست
8 هزار شکر که دیدم به کام خویشت باز
9 مرا چشمیست خون افشان ز دست آن کمان ابرو
10 دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند

 » بیشتر بخوانید...
 غیر عشقت راه بین جستیم نیست
 به افرنگی بتان خود را سپردی
 همه جمال تو بینم چو چشم باز کنم
 خنده فروش
 جان جان مایی، خوشتر از حلوایی
 احوال کوهکن را از بيستون بياريد
 به حریم جان بیایی که ترن ترن ترانی
 هواخواه توام جانا و می دانم که می دانی
 مجمع خوبی و لطف است عذار چو مهش

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بی مهر رخت روز مرا نور نماندست
وز عمر مرا جز شب دیجور نماندست
هنگام وداع تو ز بس گریه که کردم
دور از رخ تو چشم مرا نور نماندست
می رفت خیال تو ز چشم من و می گفت
هیهات از این گوشه که معمور نماندست
وصل تو اجل را ز سرم دور همی داشت
از دولت هجر تو کنون دور نماندست
نزدیک شد آن دم که رقیب تو بگوید
دور از رخت این خسته رنجور نماندست
صبر است مرا چاره هجران تو لیکن
چون صبر توان کرد که مقدور نماندست
در هجر تو گر چشم مرا آب روان است
گو خون جگر ریز که معذور نماندست
حافظ ز غم از گریه نپرداخت به خنده
ماتم زده را داعیه سور نماندست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *