+ - x
 » از همین شاعر
1 فاش می گویم و از گفته خود دلشادم
2 از خون دل نوشتم نزدیک دوست نامه
3 گفتم کی ام دهان و لبت کامران کنند
4 خوش خبر باشی ای نسیم شمال
5 تاب بنفشه می دهد طره مشک سای تو
6 ترسم که اشک در غم ما پرده در شود
7 دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
8 گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد
9 صبح است ساقیا قدحی پرشراب کن
10 سحر چون خسرو خاور علم بر کوهساران زد

 » بیشتر بخوانید...
 بیست و هشتم
 با همگان فضولکی چون که به ما ملولکی
 تو بشکن چنگ ما را ای معلا
 گفتی که باز، بسته ی زنجیر می شویم
 آه خجسته ساعتی که صنما به من رسی
 بناز گاهی می نگاری در اشتياقم وفا شعار ا
 میخانه
 امشب، هرشب
 بت بی نقش و نگارم جز تو یار ندارم
 تا دلبر خویش را نبینیم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها
به بوی نافه ای کاخر صبا زان طره بگشاید
ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل ها
مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم
جرس فریاد می دارد که بربندید محمل ها
به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید
که سالک بی خبر نبود ز راه و رسم منزل ها
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل
کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها
همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر
نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفل ها
حضوری گر همی خواهی از او غایب مشو حافظ
متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *