+ - x
 » از همین شاعر
1 می دمد صبح و کله بست سحاب
2 ساقیا سایه ابر است و بهار و لب جوی
3 روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیست
4 زبان خامه ندارد سر بیان فراق
5 گوهر مخزن اسرار همان است که بود
6 به آب روشن می عارفی طهارت کرد
7 دردم از یار است و درمان نیز هم
8 صوفی گلی بچین و مرقع به خار بخش
9 ای که با سلسله زلف دراز آمده ای
10 باغ مرا چه حاجت سرو و صنوبر است

 » بیشتر بخوانید...
 اندرآمد شاه شیرینان ترش
 بی خبر
 تویی که بر سر خوبان کشوری چون تاج
 عشق را با آب چشم و شیره ی جان می نویسم
 کجکنن اغلن اودیا کلکل
 خنک آن ملتی کز وارداتش
 بهار اندیشهٔ صدرنگ عشرت کرد بسمل را
 شام شد روزم خدايا سرپناه من کجاست
 یاد کن یاد از این آدم آزرده رفیق
 خشم مرو خواجه! پشیمان شوی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها
به بوی نافه ای کاخر صبا زان طره بگشاید
ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل ها
مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم
جرس فریاد می دارد که بربندید محمل ها
به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید
که سالک بی خبر نبود ز راه و رسم منزل ها
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل
کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها
همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر
نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفل ها
حضوری گر همی خواهی از او غایب مشو حافظ
متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *