+ - x
 » از همین شاعر
1 سحرگه ره روی در سرزمینی
2 روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیست
3 سحر با باد می گفتم حدیث آرزومندی
4 صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را
5 ترسم که اشک در غم ما پرده در شود
6 مرا به رندی و عشق آن فضول عیب کند
7 مرا می بینی و هر دم زیادت می کنی دردم
8 دوش آگهی ز یار سفرکرده داد باد
9 خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است
10 بخت از دهان دوست نشانم نمی دهد

 » بیشتر بخوانید...
 زخاک درگهء ما يافت اعتبار فلک
 تا به شب ای عارف شیرین نوا
 طبع چیزی نو به نو خواهد همی
 نگویی بهر دنیا گریه کردم
 مگیر ای ساقی از مستان کرانی
 به تو بگویم
 بی تو بسیار گریه کردم
 بده آن باده به ما باده به ما اولیتر
 با من صنما دل یک دله کن
 دلا همای وصالی بپر چرا نپری

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها
به بوی نافه ای کاخر صبا زان طره بگشاید
ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل ها
مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم
جرس فریاد می دارد که بربندید محمل ها
به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید
که سالک بی خبر نبود ز راه و رسم منزل ها
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل
کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها
همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر
نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفل ها
حضوری گر همی خواهی از او غایب مشو حافظ
متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *