+ - x
 » از همین شاعر
1 خیال
2 بیرون از عریانی
3 اشک
4 می لغزد
5 فقط و فقط تو را
6 تمام روز، تمام شب
7 تعادل
8 گنج
9 حق با پدر بود
10 عریان

 » بیشتر بخوانید...
 چو اشک اندر دل فطرت تپیدم
 طعنه ساز
 آه از این زشتان که مه رو می نمایند از نقاب
 چندان حلاوت و مزه و مستی و گُشاد
 عاشقانی که باخبر میرند
 تو را از آب می گیرم تو را از بین ماهی ها
 آن قدر با آتش دل ساختم تا سوختم
 گرصبای عشق در پیراهنم افتاه ای
 خُلق های خوب تو پیشت دود بعد از وفات
 آورد طبیب جان یک طبله ره آوردی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دست روی شکمم می گذارم
حجم انگشتانم تغییر می کنند
میان سینه ام چیزی دوباره قوغ می شود
و شیر از نوک سینه هایم سر می رود
آنگاه سه کنجی اتاق می بیند
وزن "بی تویی" را روی شکمم
عشقی که به وسعت دنیایم نبود
برای هر زنی کوه شود
برای من تکیه نمی شود


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *