+ - x
 » از همین شاعر
1 به كسانی كه می شناسم!

 » بیشتر بخوانید...
 آن ساعد سیمین را در گردن ما افکن
 لعنت
 طرح یک خالق زن
 روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیست
 چون بسته کنی راهی آخر بشنو آهی
 آن یوسف خوش عذار آمد
 ای داده جان را لطف تو خوشتر ز مستی حالتی
 یا رب سببی ساز که یارم به سلامت
 اگر بگذشت روز ای جان به شب مهمان مستان شو
 آمد ندا از آسمان جان را که بازآ الصلا

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۲



رفیق!
ما نشانه های مبهم- ایم؛
خاطرِ زمین به یاد نمی آورد.
فقط در اتاق ها
تولد و مرگِ مان
دور از حضورِ آفتاب وُ ماه وُ ستاره ای
اتفاق می افتد
وَ در عادت خنده ها و گریه ها
فراموش می شود.

رفیق!
ما یادهایی كوچك- ایم؛
وسطِ شرافتِ دست تكان دادن ها وُ
صدایی بی شعورِ ترن یا هواپیمایی،
پاره می شویم.

كاروان ها را بیابان خورده است
سعدی در روز وداع یاران
در سنگ مانده است.
تیتانیك،
هنوز در تصورِ اقیانوس می جنبد،
سرنشینان،
گرفتار در فكرِ سكسِ خوب،
وَ ما
در آلودگی صوتی
گم گشته- ایم.

رفیق!
دیگر هیچ نامی
تازه نیست،
وَ ما از یادِ نام ها رفته- ایم،
در انبوهِ صدا
حتا چون شكستنِ یك شیشه:
«جرنگ جرنگ جرنگ»
به گوش نمی رسیم.

رفیق!
ما نقطه- ایم؛
جملهِ خبری اش افتاده است،
شاید كسی،
به یادِ ما شراب هم ننوشد!

یادداشت: شعری از دفتر «من وُ معشوق وُ ماقبل تاریخ»


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *