+ - x
 » از همین شاعر
1 غلام همت والای بابه خارکشم
2 عمر بگذشت ولیکن همه با دربدری
3 باز کجا ساز سفر می کنی
4 شبی در بهار
5 ای زهره
6 آخر ای دریا

 » بیشتر بخوانید...
 شانزدهم
 امروز که عصر علم و فرهنگ بود
 ای تو برای آبرو آب حیات ریخته
 در دل را بروی کس نبستم
 جان به لب آمده و نیست بسر هیچ کسم
 دوست دارم که فقط در برت ای مه باشم
 جوش اشکیم وشکست آیینه دار است اینجا
 تا باد سعادت ز محمد خبر افکند
 کجایی ساقیا درده مدامم
 حالت ده و حیرت ده ای مبدع بی حالت

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۲

عمر بگذشت ولیکن همه با دربدری
مرگ بود آنهمه عمریکه به غم شد سپری

رفت تاب و تب هستی همه یکباره ز دست
آفتاب سر کوهم، که کند خیره گری

آید از دور بگوشم جرس کوچ ابد
می دهد بانگ رحیلم خبر از پی سپری

دست لرزش کند و پای نماید سستی
چشم بینش دهد از دست و کند گوش کری

حسد و کینۀ بی معرفتان دست بدست
برد از خاطره و از حافظه ام بهره وری

دخل بیجای رقیبان زده ناخن بدلم
نیست در کیش چنین نیش زنان بیضرری

همچو افسونگر مجبور که با مار کن
دارم هر روز باین مار دلان مار گری

کاش با خلق، دورو و دوزبان بود ضیاء
وای بر من که نیاموخته ام رویه گری


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *