+ - x
 » از همین شاعر
1 غلام همت والای بابه خارکشم
2 شبی در بهار
3 آخر ای دریا
4 باز کجا ساز سفر می کنی
5 ای زهره
6 عمر بگذشت ولیکن همه با دربدری

 » بیشتر بخوانید...
 غره وجه سلبت قلب جمیع البشر
 ساختم قانع دل از عافیت بیگانه را
 چون غنچه همان به که بدزدی نفس اینجا
 نرد کف تو بردست مرا
 روزن دل! آه چه خوش روزنی
 بار دگر آن دلبر عیار مرا یافت
 ای عاشقان ای عاشقان من خاک را گوهر کنم
 از آتش روی خود اندر دلم آتش زن
 هر اول روز ای جان صد بار سلام علیک
 کنون که بر کف گل جام باده صاف است

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

غلام همت والای بابه خارکشم
که خار غم کشد و منت خسان نکشد

ز صبح تا سر شب پای وی به رفتارست
عجب که آبله از دست او فغان نکشد

ز دشت تا سر بازار اشک آبله اش
خطی کشیده ز گوهر که کهکشان نکشد

ز بار خار ازان شانه اش نشد خالی
که بار منت دونان پی دو نان نکشد

رهین دوش خود و پای خارپوش خود است
ازانکه منت مرهم ز ناکسان نکشد

همیشه تکیه به بازوی خویشتن دارد
ز دستگیری بیگانه امتنان نکشد

عروس خوشگل مقصد کسی به دوش کشد
که نقد وقت ز کف مفت و رایگان نکشد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *