+ - x
 » از همین شاعر
1 نقاشی
2 من از این گونه که گشته سپری خوشبختم
3 سلام ای شهر من ای گریه زار گم شده در مه
4 به روزگار سگی لعنت! تو را گرفته کجا برده
5 بازی
6 نفرین به زندگی که تو ماهی من آدمم
7 هزار مرد به پای تو جان سپردند و....

 » بیشتر بخوانید...
 ز صبحگاه فتادم به دست سرمستی
 ای نورس شرقی
 قدح شکست و شرابم نماند و من مخمور
 شهر من
 نگویی بهر دنیا گریه کردم
 دی پیر می فروش که ذکرش به خیر باد
 خدا گر پرده بردارد ز روی کار آدمها
 کسی در بندغفلت مانده ای چون من ندید اینجا
 در ازل هر کو به فیض دولت ارزانی بود

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

به روزگار سگی لعنت! تو را گرفته کجا برده
من و تو همدم هم بودیم، مرا نهاده تو را برده

چه قدر چون شب و تنهایی، قرین غربت هم بودیم
جدای صلح و جدای جنگ، جدای بُرده و نابُرده

صدایی آمد و حسی گنگ، تو را گرفته، تو را دزدید
صدا که آمده، حسی گنگ، تو را به سمت صدا برده

من آمدم که کجایی تو، نیافتم چه بلایی تو!
تو را که برده؟ کجا برده؟ تو را چه برده؟ چرا برده؟

پرنده ای شدم و پر زدم به سمت صدا
نه ای تو هرجا راهی به انتها برده

ستاره ای شده می گردمت از این بالا
مگر خدایت بین فرشته ها برده

فرشته گفتم تسبیح دستشان شده ام
قداستم رنگ از خاک کربلا برده

به باد گفتم، پس باد ذره های مرا
ز هم گسیخته با خود به هرکجا برده

به این خوشم که رسد ذره ای، تنم به تنت
همین هوای خوشم در تن هوا برده...


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *