+ - x
 » از همین شاعر
1 سلام ای شهر من ای گریه زار گم شده در مه
2 من از این گونه که گشته سپری خوشبختم
3 بازی
4 به روزگار سگی لعنت! تو را گرفته کجا برده
5 نقاشی
6 هزار مرد به پای تو جان سپردند و....
7 نفرین به زندگی که تو ماهی من آدمم

 » بیشتر بخوانید...
 مرا یارا چنین بی یار مگذار
 هر روز بگه ای شه دلدار درآیی
 اين شيوه از کجاست که ای من فدای تو
 از بامداد روی تو دیدن حیات ماست
 روز باران است و ما جو می کنیم
 بپخته است خدا بهر صوفیان حلوا
 گفتم که ای جان خود جان چه باشد
 گیرم که بود میر تو را زر به خروار
 ببرد از من قرار و طاقت و هوش
 ساخت بغراقان به رسم عید بغراقانیی

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

صدا ز کالبد تن به در کشید مرا
صدا به شکل کسی شد به در کشید مرا

صدا شد اسب ستم روح من روان ز پی اش
به خاک بست به کوه و کمر کشید مرا

چه وهم داشت که از ابتدای خلقت من
غریب و کج قلق و در به در کشید مرا

دو نیمه کرد مرا پس ترا کشید ازمن
یس از کنار تو اینسوی تر کشید مرا

میان ما دری از مرگ کرد نقاشی
به میخ کوفته در پشت در کشید مرا

خوشش نیامد این نقش را به هم رد وبعد
دگر کشید ترا ودگر کشید مرا

من و تو را دو پرنده کشید در دو قفس
خوشش نیامد بی بال و پر کشید مرا

خوشش نیامد تصویر را به هم زد بعد
بدر کشید ترا و بسر کشید مرا

رها شدیم تو ماهی شدی و من سنگی
نظاره ی تو به خون جگر کشید مرا

خوشش نیامد اینبار از تو دشتی ساخت
به خاطر تو نسیم سحر کشید مرا

خوشش نیامد خط خط خط زد اینها را
یک استکان چای از خیر و شر کشید مرا

ترا شکر کرد ودر رگان من حل کرد
سپس به سمت لبش برد و سر کشید مرا...


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *