+ - x
 » از همین شاعر
1 نارسیده به سکوت
2 دگراندیش
3 بین دو بیداری
4 بی دروغ
5 اضطراب آیینه
6 انسان نامریی
7 یک اتفاق ساده
8 آنسوی شعر
9 یک ناگهان
10 نا تسلیم

 » بیشتر بخوانید...
 ای وصالت یک زمان بوده فراقت سال ها
 یک پند ز من بشنو خواهی نشوی رسوا
 متهم کیست
 خدایا داد از این دل داد از این دل
 پاندول ساعت
 در کوی کی می گردی ای خواجه چه می خواهی
 پارسی
 هله پاسبان منزل تو چگونه پاسبانی
 با روی تو کفر است به معنی نگریدن
 امروز که بی حساب کردم گریه

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

خورشید می خواهی شوم، آیینه در دست شب است
راه سحر در قبضه ی گرگان بدمست شب است

دیروزهایم تا ازل، تاریخِ تسلیم و شکست
فردای من آوازه ی پایانِ بن بست شب است

دیو سیاهی روبرو، چون پهلوان آماده ام
تیر و کمان در دست من، اما رها شَست شب است

خواب و سکوت و تیرگی، خفاش و خون و اضطراب
نابود می سازد مرا آنچه که در هست شب است

با ذره های آفتاب آواز می خواند کسی :
بی ترس شو! کاین تیرگی دیواره ی پست شب است

...

گویی چراغی می شوم، آنسوی خشم سایه ها
بیدار می سوزم دگر، صبحی به پیوست شب است


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *