+ - x
 » از همین شاعر
1 آنسوی شعر
2 آنسوی اضطراب
3 انسان نامریی
4 چراغ اندیش
5 لحظه های گم شده
6 جهنم در جزیره
7 ناآشتی
8 پاندول ساعت
9 تقلا در تهی
10 بیتویی های من

 » بیشتر بخوانید...
 بگرفت کار حسنت چون عشق من کمالی
 شهر من
 تاقین
 بگو از من به پرویزان این عصر
 هله زیرک هله زیرک هله زیرک هله زوتر
 شنیدی تو که خط آمد ز خاقان
 چو سرو اگر بخرامی دمی به گلزاری
 چون درشوی در باغ دل مانند گل خوش بو شوی
 چنان مستم چنان مستم من امروز

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

خورشید می خواهی شوم، آیینه در دست شب است
راه سحر در قبضه ی گرگان بدمست شب است

دیروزهایم تا ازل، تاریخِ تسلیم و شکست
فردای من آوازه ی پایانِ بن بست شب است

دیو سیاهی روبرو، چون پهلوان آماده ام
تیر و کمان در دست من، اما رها شَست شب است

خواب و سکوت و تیرگی، خفاش و خون و اضطراب
نابود می سازد مرا آنچه که در هست شب است

با ذره های آفتاب آواز می خواند کسی :
بی ترس شو! کاین تیرگی دیواره ی پست شب است

...

گویی چراغی می شوم، آنسوی خشم سایه ها
بیدار می سوزم دگر، صبحی به پیوست شب است


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *