+ - x
 » از همین شاعر
1 انسان نامریی
2 نا تسلیم
3 آنسوی شعر
4 فردایی
5 در پله ها
6 شب و هذیان و تنهایی
7 در میان دو تهی
8 دیوانه یی در من
9 خودکاوی
10 فرا انتظاری

 » بیشتر بخوانید...
 جامی است که عقل آفرین میزندش
 آن کس که به بندگیت آید
 باز درآمد طبیب از در رنجور خویش
 یک روز مرا بر لب خود میر نکردی
 حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند
 فعل نیکان محرض نیکیست
 اگر دمی بگذاری هوا و نااهلی
 من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
 سبق الجد الینا نزل الحب علینا
 کسی کو «لا اله» را در گره بست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

کی تواند که مرا درد، به زنجیر کند
کی غبار سر ره، آیینه را پیر کند

من نه آن باغ مقوایی بی خاطره ام
که مرا داس و تبر، یک شبه تسخیرکند

ابر دریا شده ام، رقص ̊ به گامم جاریست
کی مرا راحت مرداب زمینگیر کند

گور گمنام هزاران غم ناگفته شدم
ناله شاید که مرا قله ی پامیر کند

کاش آن عشق به دیواره ی من سر بزند
و مرا با گِل یک پنجره تعمیر کند

خشم شب دارم و دورم ز تسلی طلوع
وای اگر دختر خورشید کمی دیر کند

...

باورم عشق، خدایان همه در من، و مرا
هیچ مذهب نتوانست که تکفیر کند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *