+ - x
 » از همین شاعر
1 در ازدحام درد
2 جنگجوی پیر
3 مرور یک گرداب
4 بی تویی
5 تلخ و شیرین
6 خودکاوی
7 ناآشتی
8 آنسوی شعر
9 بی دروغ
10 پگاه

 » بیشتر بخوانید...
 زان می که ز بوی او شوریده و سرمستم
 ای خواجه نمی بینی این روز قیامت را
 من چو موسی در زمان آتش شوق و لقا
 کژدم ِ عسل دختر
 می گفت چشم شوخش با طره سیاهش
 در هر دشتی که لاله زاری بوده ست
 الحذر ای دل که برق روی خوبان آتش است
 من گوش کشان گشتم از لیلی و از مجنون
 بدشت غم دلم ماوا گرفته
 عشق من عاشقم باش

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

این روز ها چه زود پر از شام می شود
خورشید پشت پنجره اعدام می شود

بیزارم از حقیقت تلخی که می کُشد
با کوچ خنده آیینه هم دام می شود

تا می روم که با دل خود آشتی کنم
زخم دگر ز غیبِ غم الهام می شود

عشق آتش است در (منِ) پنهان یک نفر
تنها تفنگ و دار و قفس عام می شود

بیهوده، داستان دل جنگجوی من
اسطوره ی سپاهی گمنام می شود

بگذشته را هنوز گره وا نکرده ام
فردا به نام حادثه اعلام می شود

اما هنوز، عشق! نفس می کشم ترا!
هرچند مرگ و فاجعه لیلام می شود

خشمی که مشت̊، هدیه به دیوار می دهد
با یک صدای پنجره آرام می شود

خورشید روی جاده ی شب راه می زند
چشمم برای آمدنش بام می شود

آنسوی شب، نخفته ی دیگر شبیه من
در کفش های منتظرم گام می شود

...

خلقی به جستجوی خدا، غرق ماتم اند
یک مرد عاشق ست که خیام می شود


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *