+ - x
 » از همین شاعر
1 فرار
2 در میان دو تهی
3 گلاویز با خود
4 مرور یک گرداب
5 جنگجوی پیر
6 شب و هذیان و تنهایی
7 آنسوی اضطراب
8 دو بن بست
9 کوچ
10 در پله ها

 » بیشتر بخوانید...
 تیره گون شد کوکب بخت همایون فال من
 رفتم به طبیب جان گفتم که ببین دستم
 لحظه ای قصه کنان، قصهٔ تبریز کنید
 ساقی بیار باده که ماه صیام رفت
 ما به خرمنگاه جان بازآمدیم
 اگر باده خوری باری ز دست دلبر ما خور
 از بار درد سرو قدم بی نمود شد
 مغتنم گیرید دامان دل آگاه را
 ماجرای این و آن
 صبح است و ژاله می چکد از ابر بهمنی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

این روز ها چه زود پر از شام می شود
خورشید پشت پنجره اعدام می شود

بیزارم از حقیقت تلخی که می کُشد
با کوچ خنده آیینه هم دام می شود

تا می روم که با دل خود آشتی کنم
زخم دگر ز غیبِ غم الهام می شود

عشق آتش است در (منِ) پنهان یک نفر
تنها تفنگ و دار و قفس عام می شود

بیهوده، داستان دل جنگجوی من
اسطوره ی سپاهی گمنام می شود

بگذشته را هنوز گره وا نکرده ام
فردا به نام حادثه اعلام می شود

اما هنوز، عشق! نفس می کشم ترا!
هرچند مرگ و فاجعه لیلام می شود

خشمی که مشت̊، هدیه به دیوار می دهد
با یک صدای پنجره آرام می شود

خورشید روی جاده ی شب راه می زند
چشمم برای آمدنش بام می شود

آنسوی شب، نخفته ی دیگر شبیه من
در کفش های منتظرم گام می شود

...

خلقی به جستجوی خدا، غرق ماتم اند
یک مرد عاشق ست که خیام می شود


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *