+ - x
 » از همین شاعر
1 چراغ اندیش
2 ناگفته ها در نگاه
3 نا تسلیم
4 من و زندگی
5 تقلا در تهی
6 شب و هذیان و تنهایی
7 بین دو بیداری
8 عشق یعنی
9 خودکاوی
10 تاریخ تلخ

 » بیشتر بخوانید...
 به صلح آمد آن ترک تند عربده کن
 شکار بوی ارچه
 آمده ای که راز من بر همگان بیان کنی
 شراب داد خدا مر مرا تو را سرکا
 نهان اندر دو حرفی سر کار است
 تو ز من ملول گشتی که من از تو ناشتابم
 امشب کنار لاش خودت ساعتی بمان
 اگر با تو نبودم
 اخی رایت جمالا سبا القلوب سبا
 بیا بیا که نیابی چو ما دگر یاری

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

این روز ها چه زود پر از شام می شود
خورشید پشت پنجره اعدام می شود

بیزارم از حقیقت تلخی که می کُشد
با کوچ خنده آیینه هم دام می شود

تا می روم که با دل خود آشتی کنم
زخم دگر ز غیبِ غم الهام می شود

عشق آتش است در (منِ) پنهان یک نفر
تنها تفنگ و دار و قفس عام می شود

بیهوده، داستان دل جنگجوی من
اسطوره ی سپاهی گمنام می شود

بگذشته را هنوز گره وا نکرده ام
فردا به نام حادثه اعلام می شود

اما هنوز، عشق! نفس می کشم ترا!
هرچند مرگ و فاجعه لیلام می شود

خشمی که مشت̊، هدیه به دیوار می دهد
با یک صدای پنجره آرام می شود

خورشید روی جاده ی شب راه می زند
چشمم برای آمدنش بام می شود

آنسوی شب، نخفته ی دیگر شبیه من
در کفش های منتظرم گام می شود

...

خلقی به جستجوی خدا، غرق ماتم اند
یک مرد عاشق ست که خیام می شود


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *