+ - x
 » از همین شاعر
1 من و زندگی
2 مرور یک گرداب
3 ناآشتی
4 اضطراب آیینه
5 قصه یی برای کودکم
6 دگراندیش
7 خودکاوی
8 تاریخ تلخ
9 نا تسلیم
10 پگاه

 » بیشتر بخوانید...
 غزل خستگی
 ما به خرمنگاه جان بازآمدیم
 مسلمان فقر و سلطانی بهم کرد
 صبحدم شد زود برخیز ای جوان
 می خور که ز دل کثرت و قلت ببرد
 شب به رسم عادتش در چشمهایت خواب شد
 مادر
 عقل بند ره روانست ای پسر
 می رسد یوسف مصری همه اقرار دهید
 سفر کردم به هر شهری دویدم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

با سکوتی در میان سایه ها گم می شوم
می گریزم از خودم، در کوچه، مردم می شوم

خلوتم چیزی شبیه ِ وحشت سردابه ها
یاد انگوری که زندانی ست در خُم، می شوم

گاه دستی می کشم بر اوج درد خویش، گاه
می خراشم خویشتن را، نیش گژدم می شوم

تا که می بینم که پشت پنجره خورشید نیست
ابر می بافم و صد دریا تلاطم می شوم

در شبان چله ی تنهایی ام، با یاد او
یک اجاقِ گرم، با یک شعله هیزم می شوم

تا چراغ خنده یی در خانه روشن می شود
با خود و آیینه ها غرق تفاهم می شوم

...

خواب می بینم که قابیل قبیله سقط شد
می شکوفم در خودم، یک دشت ̊ گندم می شوم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *