+ - x
 » از همین شاعر
1 امشب، هرشب
2 چراغ اندیش
3 یک ناگهان
4 قصه یی برای کودکم
5 از تو چه پنهان
6 در میان دو تهی
7 عشق یعنی
8 پگاه
9 آنسوی اضطراب
10 از شب تا فردا

 » بیشتر بخوانید...
 آواز آبشار
 ما نه زان محتشمانیم که ساغر گیرند
 از حلاوت ها که هست از خشم و از دشنام او
 ای که کار مردمان پیش تو بند افتاده است
 ای نای بس خوش است کز اسرار آگهی
 علمای عزیز
 ز عشق آن رخ خوب تو ای اصول مراد
 قلمم زاده نیزار غم است
 آمد بهار خرم و آمد رسول یار
 چندان بگردم گرد دل کز گردش بسیار من

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

با سکوتی در میان سایه ها گم می شوم
می گریزم از خودم، در کوچه، مردم می شوم

خلوتم چیزی شبیه ِ وحشت سردابه ها
یاد انگوری که زندانی ست در خُم، می شوم

گاه دستی می کشم بر اوج درد خویش، گاه
می خراشم خویشتن را، نیش گژدم می شوم

تا که می بینم که پشت پنجره خورشید نیست
ابر می بافم و صد دریا تلاطم می شوم

در شبان چله ی تنهایی ام، با یاد او
یک اجاقِ گرم، با یک شعله هیزم می شوم

تا چراغ خنده یی در خانه روشن می شود
با خود و آیینه ها غرق تفاهم می شوم

...

خواب می بینم که قابیل قبیله سقط شد
می شکوفم در خودم، یک دشت ̊ گندم می شوم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *