+ - x
 » از همین شاعر
1 از شب تا فردا
2 قصه یی برای کودکم
3 گلاویز با خود
4 دیوانه یی در من
5 بی دروغ
6 انسان نامریی
7 ناگفته ها در نگاه
8 تاریخ تلخ
9 دو بن بست
10 تلخ و شیرین

 » بیشتر بخوانید...
 آن قصر که با چرخ همیزد پهلو
 اگر خورشید جاویدان نگشتی
 زمانه فتنه هاورد و بگذشت
 من لاله ی آزادم
 به گلشن گر بر افشاند ز روی ناز کاکل را
 عشق اگر در جلوه آرد پرتو مقدور را
 سیر گشتم ز نازهای خسان
 رنگ امید
 زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم
 من رای درا تلالا نوره وسط الفاد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

کسی غبار تنش را درید، عاشق شد
به قدر سوختن آتش خرید، عاشق شد

کسی ز خانه ی کم پنجره به تنگ آمد
برفت تا به شقایق رسید، عاشق شد

کمر شکست کسی، تا کند زیارت سنگ
کسی صدای خدا را شنید، عاشق شد

کسی برید ز دنیا و سوگواری کرد
ولی دوباره درآغاز عید عاشق شد

کسی نخواست که بیعت کند به فاصله ها
چو از گلیم پدر پا کشید،عاشق شد

کسی که باور او بوی خون وخنجر داشت
شبی خدای دگر آفرید، عاشق شد

کسی که مویک نقاشی اش، ز شب می گفت
کشید آبی و سبز و سپید، عاشق شد

...

کسی فرار بپوشید و رفت در غربت
کس دگر به دیارش رسید،عاشق شد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *