+ - x
 » از همین شاعر
1 دو بن بست
2 فرار
3 در پله ها
4 گلاویز با خود
5 فریادی از کوچه
6 جنگجوی پیر
7 فردایی
8 آنسوی اضطراب
9 از شب تا فردا
10 کوچ

 » بیشتر بخوانید...
 روشنی طلعت تو ماه ندارد
 تحفه ی عید
 امروز روز قتل بسر ميرسد مرا
 مسلمانان مسلمانان چه باید گفت یاری را
 میان باغ گل سرخ های و هو دارد
 لولیکان توییم در بگشا ای صنم
 کالی تیشبی آپانسو، ای افندی چلبی
 ربايد غم ز دلها نام جان افزای ميخانه
 کَلفَهشنگ
 امشب جان را ببر از تن چاکر تمام

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

کسی غبار تنش را درید، عاشق شد
به قدر سوختن آتش خرید، عاشق شد

کسی ز خانه ی کم پنجره به تنگ آمد
برفت تا به شقایق رسید، عاشق شد

کمر شکست کسی، تا کند زیارت سنگ
کسی صدای خدا را شنید، عاشق شد

کسی برید ز دنیا و سوگواری کرد
ولی دوباره درآغاز عید عاشق شد

کسی نخواست که بیعت کند به فاصله ها
چو از گلیم پدر پا کشید،عاشق شد

کسی که باور او بوی خون وخنجر داشت
شبی خدای دگر آفرید، عاشق شد

کسی که مویک نقاشی اش، ز شب می گفت
کشید آبی و سبز و سپید، عاشق شد

...

کسی فرار بپوشید و رفت در غربت
کس دگر به دیارش رسید،عاشق شد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *