+ - x
 » از همین شاعر
1 آنسوی شعر
2 فردایی
3 جهنم در جزیره
4 شب و هذیان و تنهایی
5 چراغ اندیش
6 دیوانه یی در من
7 گلاویز با خود
8 فرا انتظاری
9 تلخ و شیرین
10 شکر خدا

 » بیشتر بخوانید...
 بود عيسی نفسی بر سر بالينم دوش
 باز شد در عاشقی بابی دگر
 دیوانه یی به کعبه گریبان دریده بود
 صاحب اساس بودم و گشتم ملنگ هم
 الیوم من الوصل نسیم و سعود
 رو ترش کردی مگر دی باده ات گیرا نبود
 گر جان بجز تو خواهد از خویش برکنیمش
 از دل به دل برادر گویند روزنیست
 من سر نخورم که سر گرانست
 قومی متفکرند اندر ره دین

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مرا فریب بده با بهار گمشده یی
که درد می کشم از انتظار گمشده یی
مپرس! خسته ام از رقص گام در بن بست
سفر ببخش مرا با فرار گمشده یی
هنوز خون غروب است روی دامن شب
و ماه خم نشده بر مزار گمشده یی
تبر برای درختان رفیق نامرد است
چگونه سبز شود کشتزار گمشده یی
زنی نشسته چو کوهی، به سرقدیفه ی ابر
به روی گونه ی او آبشار گمشده یی
به گوش می رسد از دور در حوالی شب
صدای کودک من در غبار گمشده یی :
[ پدر! هنوز هیاهوی چله و گرگ است
بهار چیست؟ بگو، در دیار گمشده یی!
مرا بهار بده با صدای خنده ی خود
نه با هراس نه با انفجار گمشده یی!

...

مرا درخت بیاموز تا بهار شوم!
که شاخ من نشود چوبِ دار گمشده یی ...]


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *