+ - x
 » از همین شاعر
1 تقلا در تهی
2 امشب، هرشب
3 فرار
4 دو بن بست
5 از باغ تا بن بست
6 اضطراب آیینه
7 در تنور فاصله
8 بین دو بیداری
9 خودکاوی
10 آنسوی اضطراب

 » بیشتر بخوانید...
 زنده گی به بعضی ها رنگ و بوی شب دارد
 ای به انکار سوی ما نگران
 کویر
 یوسف آخرزمان خرامان شد
 ای دل ریش مرا با لب تو حق نمک
 آمده ام که تا به خود گوش کشان کشانمت
 آینه ام من آینه ام من تا که بدیدم روی چو ماهش
 گفته بودی شهرِ دل را بازسازی می­کنی
 ای بروییده به ناخواست به مانند گیا
 ای تو بداده در سحر از کف خویش باده ام

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

اگرچه خسته ام از درد جستجوی کسی
هنوز بوی سفر میدهم به سوی کسی

به دور حنجره ام سیم خاردار سکوت
چگونه جیغ کشم، جیغ! از گلوی کسی؟

تفنگ و سنگ و سلام اند هم قبیله ی هم
همین که آیینه گردم به روبروی کسی

خدای جنگ چرا؟ عشق̊ زاده است مرا
نه بَرده ام، نه غلام و نه جنگجوی کسی

***

خدا خداست، خدا، پادشاه بی لشکر
به خویش گوش کنم، نی به های و هوی کسی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *