+ - x
 » از همین شاعر
1 تقلا در تهی
2 ناآشتی
3 گلاویز با خود
4 در پله ها
5 فرا انتظاری
6 قصه یی برای کودکم
7 عشق یعنی
8 جنگجوی پیر
9 بی دروغ
10 فریادی از کوچه

 » بیشتر بخوانید...
 صلا ای صوفیان کامروز باری
 آدمیی، آدمیی، آدمی
 پسری که بر سر او دوهزار سر شکسته
 فصل گل در بهار می درکش
 صد خمار است و طرب در نظر آن دیده
 شنیدم کاشتری گم شد ز کردی در بیابانی
 در این دم همدمی آمد خمش کن
 آن که شمشیر ستم بر سر ما آخته است
 یا ویح نفسنا بفوات الفضائل
 بُتی کو زهره و مه را همه شب شیوه آموزد

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

اگرچه خسته ام از درد جستجوی کسی
هنوز بوی سفر میدهم به سوی کسی

به دور حنجره ام سیم خاردار سکوت
چگونه جیغ کشم، جیغ! از گلوی کسی؟

تفنگ و سنگ و سلام اند هم قبیله ی هم
همین که آیینه گردم به روبروی کسی

خدای جنگ چرا؟ عشق̊ زاده است مرا
نه بَرده ام، نه غلام و نه جنگجوی کسی

***

خدا خداست، خدا، پادشاه بی لشکر
به خویش گوش کنم، نی به های و هوی کسی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *