+ - x
 » از همین شاعر
1 آنسوی شعر
2 انسان نامریی
3 پاندول ساعت
4 تقلا در تهی
5 بی دروغ
6 بیتویی های من
7 دگراندیش
8 در ازدحام درد
9 از تو چه پنهان
10 ناگفته ها در نگاه

 » بیشتر بخوانید...
 ز بزم وصل ، خواهشهای بیجا می برد ما را
 لا یغرنک سد هوس عن رایی
 مکن ای دوست غریبم سر سودای تو دارم
 در کوی کی می گردی ای خواجه چه می خواهی
 ز دام چند بپرسی و دانه را چه شدست
 صوفی چرا هشیار شد، ساقی چرا بی کار شد
 ادب پیرایه نادان و داناست
 هزار جان مقدس فدای روی تو باد
 هر روز فقیران را هم عید و هم آدینه
 ورد البشیر مبشرا ببشاره

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دهانِ تلخ و دلِ تنگ، در کنار شبم
مرا چراغ بپوشان، که سنگسار شبم

دو کفش روز به من هدیه کن که کوچ کنم
که سالهاست به بن بستِ بی گذار شبم

غروب̊، باغِ به آتش کشیده است، بیا!
کنار شاخه ی بشکسته ی انار شبم

ببین! تولد گرگِ سیاهِ بدمست است
بیا مترس! که آبستن شکار شبم

ز نسل عشق، تویی نعره می زنی در من
به پشت پنجره ها عاشق فرار شبم

***

درختِ شب به زمینم گرفته ریشه، و من
تبر به دست ترین دشمنِ تبار شبم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *