+ - x
 » از همین شاعر
1 جنگجوی پیر
2 جهنم در جزیره
3 در تنور فاصله
4 امشب، هرشب
5 در میان دو تهی
6 بی دروغ
7 از شب تا فردا
8 من و زندگی
9 تاریخ تلخ
10 تقلا در تهی

 » بیشتر بخوانید...
 سری برآر که تا ما رویم بر سر عیش
 خاکسار تو تپیدن کند آغاز چرا
 پروانه شد در آتش گفتا که همچنین کن
 زلفی که به جان ارزد هر تار بشوریدش
 به کودکان در خون خفته ی هلوکاست غزه
 بشکن قدح باده که امروز چنانیم
 دیوانه نمودم دل فرزانه خود را
 سر برون کن از دریچه جان ببین عشاق را
 من نمی گويم که تنها ساغر و پيمانه سوخت
 از اصل چو حورزاد باشیم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تو می آیی، و ره بر عقده های کهنه می بندی
چه زیبا می شوند آیینه ها، وقتی که می خندی

منم با اسپ پیر تشنگی، گم در غبار دشت
بلوغ ابر و بارانی، تو دریا را خداوندی

تو حوایی، نگنجیدی درون چار دیواری
بهشتی را فقط با سیب سرخی آتش افگندی

بیا با آفتاب عشق̊ شیرین کن مرا چون تاک
که بیزارم، من از هر ناگهان انگور پیوندی

فرو می ریزد آخر، بی تو رفتن، بیتو بودنها
نه دیروزی، نه امروزی، تو با فردا همانندی

[به یادم هست می گفتی: رها کن کنج خلوت را
تو زیبایی به تنهایی، ولی با عشق صد چندی! ... ]

***

کنارم باش، تا بر اوجهای خود پدر گردم
که دیگر خسته ام از ارتقاع پست فرزندی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *