+ - x
 » از همین شاعر
1 آنسوی اضطراب
2 اضطراب آیینه
3 مرور یک گرداب
4 ناگفته ها در نگاه
5 از باغ تا بن بست
6 فاصله، معنی دیگر شب
7 نا تسلیم
8 خودکاوی
9 قصه یی برای کودکم
10 چراغ اندیش

 » بیشتر بخوانید...
 رسول فجر
 جرمی ندارم بیش از این کز دل هوا دارم تو را
 امروز چرخ را ز مه ما تحیریست
 درین وادی چسان آرام باشدکارونها را
 تو جان مایی، ماه سمایی
 بسوی ما خبر مختصر ز يار نويس
 ای مبدعی که سگ را بر شیر می فزایی
 شکفته شد گل حمرا و گشت بلبل مست
 پیش از اینت بیش از این اندیشه عشاق بود
 سری را سرنوشت از مادری بیرون نیاورده

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

شبیه ِ شب شدی، شاعر! نهان در سایه هایی تو
گلویم در دهانِ گرگ می رقصد، کجایی تو؟

دو گیسوی پریشان زنی بر خاک می پیچد
به کوچه سنگ می رقصد، چو سنگِ بی صدایی تو!

زمینِ خون و خنجر، زخم تاریخی به دوش من
زمان̊ دیو است، شاعر! لیک گیوِ انزوایی تو*

گروگانم به دست مرگِ خود، تابوت سیارم
مگو که انتحاری ام، مگو که: انتهایی تو!

مثال سنگ̊ پشتِ پیر، دیواری به تن دارم
گریبانی برای درد هایم می سرایی تو!

***

زمین و آسمان̊ آتش، تویی شاعر! رفیق من!
الفبایی! بغل بر زخم هایم می گشایی تو!



* گیو : یکی ازپهلوانان شهنامه، داماد رستم .


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *