+ - x
 » از همین شاعر
1 انسان نامریی
2 تقلا در تهی
3 بی دروغ
4 در ازدحام درد
5 از تو چه پنهان
6 پگاه
7 فرار
8 من و اختیار
9 کوچ
10 نیمه راه

 » بیشتر بخوانید...
 چشم ها وا نمی شود از خواب
 آواره
 نوا از سینه مرغ چمن برد
 ترسم که از این رابطه، یک بار دلت بد شده باشد
 بیا بشنو که من پیش و پس اسبت چرا گردم
 شنو پندی ز من ای یار خوش کیش
 لا قی الفراش نارا کن هکذا حبیبی
 ای شاخ گل
 آه! من خسته ام از این همه شاعر بودن
 کفران

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

نمیدانم چرا امشب، ز خود بیزار می گریم
گره در مشت می پیچم، در و دیوار می گریم

به دور شانه هایم با دو دست سرد می رویم
درختی می شوم، بر شاخه هایم دار می گریم

فریبم می دهد گاهی غریو خنده های تلخ
چو دیوانه میان قهقهه انگار می گریم

حقیقت گرگ بی رحمی ست، تنهایی شبیه مرگ
میان اضطراب و سایه ها تکرار می گریم

صدایی پشت دیوار است، کم کم دور می گردد
و من در خلوت بی پنجره، آوار می گریم

( فقط از لرزه های عشق گاهی گرم می گردم
تو می آیی، تسلا می شوم، هربار می گریم

درونم قصر متروکی ست، بی تو، چون امیر پیر
به یاد اسپ و تاج و لشکر و دربار می گریم )

***

خروس و ختم خاموشی و ختم خشم و ختم خواب
می انگارم به فردا می رسم، بیدار می گریم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *