+ - x
 » از همین شاعر
1 فردایی
2 فرار
3 ناگفته ها در نگاه
4 آنسوی شعر
5 امشب، هرشب
6 تعبیر بی خوابی
7 حالا و همیشه
8 آنسوی اضطراب
9 مرور یک گرداب
10 نارسیده به سکوت

 » بیشتر بخوانید...
 من سر خم را ببستم باز شد پهلوی خم
 خوناب گریه خواب به چشمم حرام داشت
 مادر عشق طفل عاشق را
 حدی نداری در خوش لقایی
 به آفتاب شهم گفت هین مکن این ناز
 دوش خوابی دیده ام خود عاشقان را خواب کو
 بازم صنما چه می فریبی تو
 عبادت
 روی تو چون روی مار خوی تو زهر قدید
 مرگ

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

نمیدانم چرا امشب، ز خود بیزار می گریم
گره در مشت می پیچم، در و دیوار می گریم

به دور شانه هایم با دو دست سرد می رویم
درختی می شوم، بر شاخه هایم دار می گریم

فریبم می دهد گاهی غریو خنده های تلخ
چو دیوانه میان قهقهه انگار می گریم

حقیقت گرگ بی رحمی ست، تنهایی شبیه مرگ
میان اضطراب و سایه ها تکرار می گریم

صدایی پشت دیوار است، کم کم دور می گردد
و من در خلوت بی پنجره، آوار می گریم

( فقط از لرزه های عشق گاهی گرم می گردم
تو می آیی، تسلا می شوم، هربار می گریم

درونم قصر متروکی ست، بی تو، چون امیر پیر
به یاد اسپ و تاج و لشکر و دربار می گریم )

***

خروس و ختم خاموشی و ختم خشم و ختم خواب
می انگارم به فردا می رسم، بیدار می گریم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *