+ - x
 » از همین شاعر
1 در میان دو تهی
2 خودکاوی
3 عشق یعنی
4 خواب ناتکرار
5 تعبیر بی خوابی
6 عید تلخ
7 کوچ
8 اضطراب آیینه
9 قصه یی برای کودکم
10 فرار

 » بیشتر بخوانید...
 صبا وقت سحر بویی ز زلف یار می آورد
 ای پیک راستان خبر یار ما بگو
 چو می بینی که رهزن کاروان کشت
 عشق رفت
 برو جايی که کر و فر نباشد
 عزیزان چون بدان ساحل رسیدند
 چو دید آن طره کافر مسلمان شد مسلمانی
 نی شعر مانده نی كشش گونۀ گُلی
 تن مزن ای پسر خوش دم خوش کام بگو
 ز چشمی که چون چشمه آرزو

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

از انتظار می گذرم، درد می شوم
در فصل فصل فاصله ها، سرد می شوم

تا می روم که گام به فردا نهم، دریغ،
بازیچه ی گذشته ی نامرد می شوم

از اعتماد ِخسته و پیوند شامها
در ناگهان عشق، ز خود طرد می شوم

در چارراهِ جنگل تردید و اضطراب
چون بیدِ پیرِ صاعقه پرورد می شوم

در من حقیقتی ست گلو سوز، سالهاست،
با خنده، روی آیینه ها گرد می شوم

با ازدحام، شانه به شانه تمام روز،
شبها درون خلوت خود، فرد می شوم

***

در من هزار بار̊ شکستن، رسیدن است
هرچه که عشق برسرم آورد، می شوم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *