+ - x
 » از همین شاعر
1 بین دو بیداری
2 قصه یی برای کودکم
3 پاندول ساعت
4 اضطراب آیینه
5 آنسوی شعر
6 از شب تا فردا
7 در پله ها
8 از باغ تا بن بست
9 مرور یک گرداب
10 لحظه های گم شده

 » بیشتر بخوانید...
 یک چند درین بادیه بودیم و گذشتیم
 هست کسی صافی و زیبا نظر
 صدف
 ای دهان آلوده جانی از کجا می خورده ای
 کرده ام سرمشق حیرت سرو موزون تورا
 اتاک الصوم فی حلل السعود
 چرا ز قافله یک کس نمی شود بیدار
 راست و دروغ
 روحیست بی نشان و ما غرقه در نشانش
 آینه جان شده چهره تابان تو *

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

من از قبیله ی دردم، مرا به جنگ مخواه!
ز زخم چلچله ها، غرش پلنگ مخواه!

درون سینه ی من، عشق، ماهی سرخ است
میان برکه ی دل، گردش نهنگ مخواه!

مرا، که آیینه ی درد، روی دوشم هست
به جشنِ خنجر و شلاق و رقص سنگ مخواه!

به جستجوی خدا با دو گامِ بن بستی؟
فراخنای سحر را ز شام تنگ مخواه!

زمینِ گرم، در آغوش خود چمن دارد
ز کشتِ دود، به جز اختناق رنگ مخواه!

گلوی عشق، هوا حبس و ازدحامِ تهی
به زیرِ دار، ز من، مردن قشنگ* مخواه!

***

بهار مِی نشود، با دو دست خون آلود
صدای عاشقی، از میله ی تفنگ مخواه!


* این ترکیب را از یک شاعر فرانسوی به امانت گرفته ام ..


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *