+ - x
 » از همین شاعر
1 یک اتفاق ساده
2 بی تویی
3 بی دروغ
4 مرور یک گرداب
5 ناآشتی
6 پگاه
7 آنسوی شعر
8 گلاویز با خود
9 پاندول ساعت
10 در میان دو تهی

 » بیشتر بخوانید...
 از سر کوی تو هر کو به ملالت برود
 هرکجا نسخه کنند آن خط ریحانی را
 آتش عشق تو قلاووز شد
 معراج اوج رفعت ايوان صبحگاه
 برخیز و صبوح را برانگیز
 راز تو فاش می کنم صبر نماند بیش از این
 مطرب چو زخمه ها را بر تار می کشانی
 دلم همچون قلم آمد در انگشتان دلداری
 هفدهم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

من از قبیله ی دردم، مرا به جنگ مخواه!
ز زخم چلچله ها، غرش پلنگ مخواه!

درون سینه ی من، عشق، ماهی سرخ است
میان برکه ی دل، گردش نهنگ مخواه!

مرا، که آیینه ی درد، روی دوشم هست
به جشنِ خنجر و شلاق و رقص سنگ مخواه!

به جستجوی خدا با دو گامِ بن بستی؟
فراخنای سحر را ز شام تنگ مخواه!

زمینِ گرم، در آغوش خود چمن دارد
ز کشتِ دود، به جز اختناق رنگ مخواه!

گلوی عشق، هوا حبس و ازدحامِ تهی
به زیرِ دار، ز من، مردن قشنگ* مخواه!

***

بهار مِی نشود، با دو دست خون آلود
صدای عاشقی، از میله ی تفنگ مخواه!


* این ترکیب را از یک شاعر فرانسوی به امانت گرفته ام ..


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *