+ - x
 » از همین شاعر
1 در ازدحام درد
2 بی دروغ
3 عید تلخ
4 بین دو بیداری
5 ناگفته ها در نگاه
6 دگراندیش
7 شکر خدا
8 نارسیده به سکوت
9 پگاه
10 از تو چه پنهان

 » بیشتر بخوانید...
 امتداد شکیبایی
 با همگان فضولکی چون که به ما ملولکی
 زنده گی بهر دلم لکّۀ بد نام شده
 با خلق نکو بزی که زیور این است
 لحظه لحظه می برون آمد ز پرده شهریار
 هست مستی که مرا جانب میخانه برد
 پرسید کسی که ره کدامست
 برفتم دی به پیشش سخت پرجوش
 رخصت نظاره ای گر می دهد جانان مرا
 دگرباره شه ساقی رسیدی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

من از قبیله ی دردم، مرا به جنگ مخواه!
ز زخم چلچله ها، غرش پلنگ مخواه!

درون سینه ی من، عشق، ماهی سرخ است
میان برکه ی دل، گردش نهنگ مخواه!

مرا، که آیینه ی درد، روی دوشم هست
به جشنِ خنجر و شلاق و رقص سنگ مخواه!

به جستجوی خدا با دو گامِ بن بستی؟
فراخنای سحر را ز شام تنگ مخواه!

زمینِ گرم، در آغوش خود چمن دارد
ز کشتِ دود، به جز اختناق رنگ مخواه!

گلوی عشق، هوا حبس و ازدحامِ تهی
به زیرِ دار، ز من، مردن قشنگ* مخواه!

***

بهار مِی نشود، با دو دست خون آلود
صدای عاشقی، از میله ی تفنگ مخواه!


* این ترکیب را از یک شاعر فرانسوی به امانت گرفته ام ..


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *