+ - x
 » از همین شاعر
1 حالا و همیشه
2 شب و هذیان و تنهایی
3 از شب تا فردا
4 انسان نامریی
5 دگراندیش
6 تقلا در تهی
7 من و زندگی
8 عید تلخ
9 کوچ
10 امشب، هرشب

 » بیشتر بخوانید...
 ای از ورای پرده ها تاب تو تابستان ما
 ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست
 شکایت ها همی کردی که بهمن برگ ریز آمد
 بی گاه شد بی گاه شد خورشید اندر چاه شد
 بناز گاهی می نگاری در اشتياقم وفا شعار ا
 ای شده از جفای تو جانب چرخ دود من
 به لاله دوش نسرین گفت برخیزیم مستانه
 فاش می گویم و از گفته خود دلشادم
 مرا، دی شبنمی از برگ رخسارت حکایت کرد
 آنکه بی باده کند جان مرا مست کجاست؟

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

کسی دزدیده است از من، چراغ آفتابم را
غروبم می دهد دردی، بپوشان اضطرابم را:

به دوشم کوه ِ تنهایی، به لب نقاشی لبخند
بیا آیینه شو با من، بیا بشکن نقابم را

لحافم موجها و بالشم از صخره است امشب
به غارت برده توفان، لای لای رختخوابم را

نفس بشکسته ام، یک دشت تنهایی عطش دارم
بیا جاری کن ای باران! تو گرداب سرابم را

وطن گمگشته دریایم، که از ابری رها گشتم
کی می داند شکستِ قطره و درد حبابم را

***

و یک شب برگ برگ ناله ام را مرگ خواهد برد
و دیگر کس نخواهد خواند، الفبای کتابم را.


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *