+ - x
 » از همین شاعر
1 تاریخ تلخ
2 من و اختیار
3 از تو چه پنهان
4 بیتویی های من
5 نا تسلیم
6 جهنم در جزیره
7 دیوانه یی در من
8 من و زندگی
9 عید تلخ
10 یک اتفاق ساده

 » بیشتر بخوانید...
 به آفتاب شهم گفت هین مکن این ناز
 پرتو آهی ز جیبت گل نکرد ای دل چرا
 یادش بخیر! خاطر آن کس که داغ داشت
 هرچه سیبی که داده بود خدا
 عارف به دل ذره جهان می بیند
 این کیست چنین مست ز خمار رسیده
 بر فراز بلند ترین کوه رفتم
 ای گشته ز تو خندان بستان و گل رعنا
 چهارم
 به شکرخنده اگر می ببرد جان رسدش

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

کسی دزدیده است از من، چراغ آفتابم را
غروبم می دهد دردی، بپوشان اضطرابم را:

به دوشم کوه ِ تنهایی، به لب نقاشی لبخند
بیا آیینه شو با من، بیا بشکن نقابم را

لحافم موجها و بالشم از صخره است امشب
به غارت برده توفان، لای لای رختخوابم را

نفس بشکسته ام، یک دشت تنهایی عطش دارم
بیا جاری کن ای باران! تو گرداب سرابم را

وطن گمگشته دریایم، که از ابری رها گشتم
کی می داند شکستِ قطره و درد حبابم را

***

و یک شب برگ برگ ناله ام را مرگ خواهد برد
و دیگر کس نخواهد خواند، الفبای کتابم را.


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *