+ - x
 » از همین شاعر
1 پاندول ساعت
2 تاریخ تلخ
3 در میان دو تهی
4 کوچ
5 دیوانه یی در من
6 جنگجوی پیر
7 خودکاوی
8 فرار
9 فرا انتظاری
10 اضطراب آیینه

 » بیشتر بخوانید...
 تا بر لب من آه شرر باری هست
 سحر است خیز ساقی بکن آنچ خوی داری
 هر کی در او نیست از این عشق رنگ
 چاقو بزن! بریزان، از سینه آه آدم
 ز بامداد درآورد دلبرم جامی
 ای تو چو خورشید و شه خاص من
 ای عاشق بیچاره شده زار به زر بر
 از بوی گلهای قالی
 دلا مکن بجهان کار و بار هوس
 تقلا در تهی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰


چشمهای این کودک میمنه یی سخن می گویند:

شاعر!
چقدر مر ثیه می خوانی
بر جنازه ی من
بس کن دگر
که مرثیه ات، مثل خنجر است
انگه که من
تابوت و مرگ بر دوش
هر روز از کنار شما
تیر می شدم
معنی ترس را در چشمهای خسته من می شناختی؟
قی می کنم به مرثیه ات
شاعر!
هرگز هراس را
در چشمهای خسته ی من، خواندی؟
بس کن دگر
که مرثیه ی تو
نی مرهم است
نی خنده های گمشده ام
شاعر!
کفشی بپوش
بگذر
از مرز کهنه ی واژه
در کوچه ام
بیا!
کاری بکن
که ترس را
در چهره شکسته و پر درد مادرم
بشناسی
کاری بکن
که پیرهن عیدی مرا
نقاش مرگ
لاله ندوزد
این واژه های تو
نه پدر می شود
نه دست
نی خنده و نه فردا
دستم تهی ز دست پدر
فردای من
به دست خودم
سبز می شود
شاعر!
بمان به خانه ی خود
مرداب واژه تو از مرگ بدتر است


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *