+ - x
 » از همین شاعر
1 عشق یعنی
2 حالا و همیشه
3 گلاویز با خود
4 در تنور فاصله
5 یک اتفاق ساده
6 در میان دو تهی
7 کوچ
8 ناگفته ها در نگاه
9 بین دو بیداری
10 دو بن بست

 » بیشتر بخوانید...
 ای سوخته یوسف در آتش یعقوبی
 صلا ای صوفیان کامروز باری
 خواب از پی آن آید تا عقل تو بستاند
 غزل بدخشان
 یا مبسما یحاکی درجا من اللالی
 اگر حب وطن در دل نداری
 ای بی خبر بکوش که صاحب خبر شوی
 ما سر و پنجه و قوت نه از این جان داریم
 اندر مذمت انواع آزادی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰


چشمهای این کودک میمنه یی سخن می گویند:

شاعر!
چقدر مر ثیه می خوانی
بر جنازه ی من
بس کن دگر
که مرثیه ات، مثل خنجر است
انگه که من
تابوت و مرگ بر دوش
هر روز از کنار شما
تیر می شدم
معنی ترس را در چشمهای خسته من می شناختی؟
قی می کنم به مرثیه ات
شاعر!
هرگز هراس را
در چشمهای خسته ی من، خواندی؟
بس کن دگر
که مرثیه ی تو
نی مرهم است
نی خنده های گمشده ام
شاعر!
کفشی بپوش
بگذر
از مرز کهنه ی واژه
در کوچه ام
بیا!
کاری بکن
که ترس را
در چهره شکسته و پر درد مادرم
بشناسی
کاری بکن
که پیرهن عیدی مرا
نقاش مرگ
لاله ندوزد
این واژه های تو
نه پدر می شود
نه دست
نی خنده و نه فردا
دستم تهی ز دست پدر
فردای من
به دست خودم
سبز می شود
شاعر!
بمان به خانه ی خود
مرداب واژه تو از مرگ بدتر است


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *