+ - x
 » از همین شاعر
1 در میان دو تهی
2 پاندول ساعت
3 فاصله، معنی دیگر شب
4 دو بن بست
5 قصه یی برای کودکم
6 گلاویز با خود
7 در ازدحام درد
8 فردایی
9 کوچ
10 شکر خدا

 » بیشتر بخوانید...
 راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد
 راح بفیها و الروح فیها
 جوانی خوش گلی رنگین کلاهی
 چاقو بزن! بریزان، از سینه آه آدم
 بغداد همانست که دیدی و شنیدی
 منم که دیده به دیدار دوست کردم باز
 دیدم به خواب دوش که ماهی برآمدی
 شعر های مصطفا هزاره
 زان می عشق کز او پخته شود هر خامی
 چون در عدم آییم و سر از یار برآریم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰


چشمهای این کودک میمنه یی سخن می گویند:

شاعر!
چقدر مر ثیه می خوانی
بر جنازه ی من
بس کن دگر
که مرثیه ات، مثل خنجر است
انگه که من
تابوت و مرگ بر دوش
هر روز از کنار شما
تیر می شدم
معنی ترس را در چشمهای خسته من می شناختی؟
قی می کنم به مرثیه ات
شاعر!
هرگز هراس را
در چشمهای خسته ی من، خواندی؟
بس کن دگر
که مرثیه ی تو
نی مرهم است
نی خنده های گمشده ام
شاعر!
کفشی بپوش
بگذر
از مرز کهنه ی واژه
در کوچه ام
بیا!
کاری بکن
که ترس را
در چهره شکسته و پر درد مادرم
بشناسی
کاری بکن
که پیرهن عیدی مرا
نقاش مرگ
لاله ندوزد
این واژه های تو
نه پدر می شود
نه دست
نی خنده و نه فردا
دستم تهی ز دست پدر
فردای من
به دست خودم
سبز می شود
شاعر!
بمان به خانه ی خود
مرداب واژه تو از مرگ بدتر است


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *