+ - x
 » از همین شاعر
1 آنسوی شعر
2 فردایی
3 دیوانه یی در من
4 شکر خدا
5 شب و هذیان و تنهایی
6 فرا انتظاری
7 در تنور فاصله
8 بی تویی
9 لحظه های گم شده
10 من و زندگی

 » بیشتر بخوانید...
 رباعیات امروز
 از فراق شمس دین افتاده ام در تنگنا
 جانا قبول گردان این جست و جوی ما را
 ای دیده ز نم زبون نگشتی
 ما ز بالاییم و بالا می رویم
 زیر زنجیر، ای مبارز خلق
 می رسد ای جان باد بهاری
 کبود
 ای آن که مر مرا تو به از جان و دیده ای
 دیدم به خواب دوش که ماهی برآمدی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰


چشمهای این کودک میمنه یی سخن می گویند:

شاعر!
چقدر مر ثیه می خوانی
بر جنازه ی من
بس کن دگر
که مرثیه ات، مثل خنجر است
انگه که من
تابوت و مرگ بر دوش
هر روز از کنار شما
تیر می شدم
معنی ترس را در چشمهای خسته من می شناختی؟
قی می کنم به مرثیه ات
شاعر!
هرگز هراس را
در چشمهای خسته ی من، خواندی؟
بس کن دگر
که مرثیه ی تو
نی مرهم است
نی خنده های گمشده ام
شاعر!
کفشی بپوش
بگذر
از مرز کهنه ی واژه
در کوچه ام
بیا!
کاری بکن
که ترس را
در چهره شکسته و پر درد مادرم
بشناسی
کاری بکن
که پیرهن عیدی مرا
نقاش مرگ
لاله ندوزد
این واژه های تو
نه پدر می شود
نه دست
نی خنده و نه فردا
دستم تهی ز دست پدر
فردای من
به دست خودم
سبز می شود
شاعر!
بمان به خانه ی خود
مرداب واژه تو از مرگ بدتر است


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *