+ - x
 » از همین شاعر
1 امشب، هرشب
2 فریادی از کوچه
3 بین دو بیداری
4 چراغ اندیش
5 عید تلخ
6 در میان دو تهی
7 انسان نامریی
8 فرار
9 عشق یعنی
10 تقلا در تهی

 » بیشتر بخوانید...
 آن قصر که جمشید در او جام گرفت
 تا آسمان دلش سر و سامان گرفته است
 بار دیگر از دل و از عقل و جان برخاستیم
 بیا که رایت منصور پادشاه رسید
 اقبل الساقی علینا حاملا کاس المدام
 قشلاق زاده ام
 تا چهره آن یگانه دیدم
 عیش داند دل سرگشته پریشانی را
 جانم به فدا بادا آن را که نمی گویم
 گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

دو دستم بوی تنهایی گرفت از انتظاریها
سفر در خویش می بافم ز پرواز قناریها

ازل- ابرم، شبی دردی مرا تقدیر باران داد
ولی افسوس باریدم به راه ِ بی سواریها

گلاویزم به نام عشق با گرگان تاریکی
چراغ درد روشن کرده ام با زخمداریها

تو می رفتی ومی لرزاند ترسی ریشه هایم را
به هر گامت رقم می خورد در من بی بهاریها

رفیق نیمه راه من! برو، اما بگو با من!
کجا خواهی رسید آیا، از این از خود فراریها؟

زمین و آسمان تأریخ توفانی شبیه ی من
چه بنویسم؟ که دلتنگم، دگر از خودنگاریها


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *