+ - x
 » از همین شاعر
1 قصه یی برای کودکم
2 پگاه
3 دیوانه یی در من
4 فریادی از کوچه
5 بین دو بیداری
6 انسان نامریی
7 فرار
8 لحظه های گم شده
9 تقلا در تهی
10 شکر خدا

 » بیشتر بخوانید...
 در تابش خورشیدش رقصم به چه می باید
 برادران من
 فرا انتظاری
 آه چه بی رنگ و بی نشان که منم
 آن کیست کز روی کرم با ما وفاداری کند
 آن را که در آخرش خری هست
 رموز وادی ايمن بياموز
 شب
 تو چه دانی که ما چه مرغانیم
 پاس کار خود نباشد صاحب تدبیر را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

در دوزخِ سکوت، صدا را فروختند
سنگی شدند و آیینه ها را فروختند

با دست های خونی و آذان خشم خویش
در چار سوی شهر، خدا را فروختند

از قبله تا به دل، قفس و سنگ کاشتند
آدم شدند و زخم حوا را فروختند

در فصل انفجار تفاهم، قبیله ها
شاعر شدند و درد شما را فروختند

فرزند های حضرت قابیل، سال هاست
عشق برادرانه ی ما را فروختند

...

کِشت مرا که ریشه به فردا گرفته بود
با سیل ناگهانه به دریا فروختند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *