+ - x
 » از همین شاعر
1 فریادی از کوچه
2 شب و هذیان و تنهایی
3 نیمه راه
4 خودکاوی
5 امشب، هرشب
6 شکر خدا
7 در ازدحام درد
8 قصه یی برای کودکم
9 از باغ تا بن بست
10 پاندول ساعت

 » بیشتر بخوانید...
 سیر نمی شوم ز تو ای مه جان فزای من
 زندان
 به شکرخنده اگر می ببرد جان رسدش
 کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد
 تردید
 شهریست پرظریفان و از هر طرف نگاری
 سرم را چُرت دربستی گرفته
 این بار من یک بارگی در عاشقی پیچیده ام
 دریای عشق و موج گهرزاست پارسی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

در دوزخِ سکوت، صدا را فروختند
سنگی شدند و آیینه ها را فروختند

با دست های خونی و آذان خشم خویش
در چار سوی شهر، خدا را فروختند

از قبله تا به دل، قفس و سنگ کاشتند
آدم شدند و زخم حوا را فروختند

در فصل انفجار تفاهم، قبیله ها
شاعر شدند و درد شما را فروختند

فرزند های حضرت قابیل، سال هاست
عشق برادرانه ی ما را فروختند

...

کِشت مرا که ریشه به فردا گرفته بود
با سیل ناگهانه به دریا فروختند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *