+ - x
 » از همین شاعر
1 آنسوی اضطراب
2 در میان دو تهی
3 نیمه راه
4 جنگجوی پیر
5 گلاویز با خود
6 دیوانه یی در من
7 فرار
8 حالا و همیشه
9 خودکاوی
10 من و زندگی

 » بیشتر بخوانید...
 تاریخ، آدمهای برفی، انتظار
 آن کس که به دست جام دارد
 آن خواجه اگر چه تیزگوش است
 گلبرگ نسترن
 شهر ما خوبترین شهر زمین
 هرکجا نسخه کنند آن خط ریحانی را
 افندس مسین کاغا یومیندن
 دیدی! زمانه خلوت ما را ز هم گسست
 هل طربا لعاشق وافقه زمانه
 از قند هم گذشته نبات و عسل شدی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

در دوزخِ سکوت، صدا را فروختند
سنگی شدند و آیینه ها را فروختند

با دست های خونی و آذان خشم خویش
در چار سوی شهر، خدا را فروختند

از قبله تا به دل، قفس و سنگ کاشتند
آدم شدند و زخم حوا را فروختند

در فصل انفجار تفاهم، قبیله ها
شاعر شدند و درد شما را فروختند

فرزند های حضرت قابیل، سال هاست
عشق برادرانه ی ما را فروختند

...

کِشت مرا که ریشه به فردا گرفته بود
با سیل ناگهانه به دریا فروختند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *