+ - x
 » از همین شاعر
1 آنسوی شعر
2 نیمه راه
3 عید تلخ
4 جنگجوی پیر
5 یک اتفاق ساده
6 در میان دو تهی
7 ناگفته ها در نگاه
8 آنسوی اضطراب
9 بی دروغ
10 انسان نامریی

 » بیشتر بخوانید...
 به تو سلام می کنم
 در بهار درد نخل غم مرا سرسبزارانست
 من دوش دیدم سر دل اندر جمال دلبری
 من تاجر شمایم و كالاى من وفاست
 صنما سپاه عشقت به حصار دل درآمد
 تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرم
 امروز جمال تو بر دیده مبارک باد
 ای شادی آن روزی کز راه تو بازآیی
 اگر معشوق بی مهر است و گر عاشق وفا دارد
 سیر نمی شوم ز تو ای مه جان فزای من

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

در دوزخِ سکوت، صدا را فروختند
سنگی شدند و آیینه ها را فروختند

با دست های خونی و آذان خشم خویش
در چار سوی شهر، خدا را فروختند

از قبله تا به دل، قفس و سنگ کاشتند
آدم شدند و زخم حوا را فروختند

در فصل انفجار تفاهم، قبیله ها
شاعر شدند و درد شما را فروختند

فرزند های حضرت قابیل، سال هاست
عشق برادرانه ی ما را فروختند

...

کِشت مرا که ریشه به فردا گرفته بود
با سیل ناگهانه به دریا فروختند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *