+ - x
 » از همین شاعر
1 انسان نامریی
2 تقلا در تهی
3 نا تسلیم
4 عشق یعنی
5 در پله ها
6 تعبیر بی خوابی
7 در میان دو تهی
8 کوچ
9 خودکاوی
10 فرار

 » بیشتر بخوانید...
 برو به کار خود ای واعظ این چه فریادست
 ای آینه فقیری جانی و چیز دیگر
 اگر رفیق شفیقی درست پیمان باش
 به مناسبت روز زن
 دل ما آتش و تن موج دودش
 ایا ساقی تویی قاضی حاجات
 آن عشرت نو که برگرفتیم
 شبانه
 دمی که از سر کویت روانه می گردم
 در کوی کی می گردی ای خواجه چه می خواهی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تو روشن می شوی در من، به شب بدرود می گویم
از آن ابری که می افتد به پای رود می گویم

به دوشم نعش خورشید خودم را می برم، با تو
دوباره از تولد، از طلوعِ زود می گویم

برایت قصه یی از انفجار درد در فرهاد
چسان با عشق از کوهی، گره بگشود، می گویم

هوای خلوتم مسموم باروت است، چون آتش
به خود می پیچم و پنهان درون دود می گویم :

از آن عاشق که دردی داشت، ویران می شد و هر شب
تمام کوچه ها را بی تو می پیمود، می گویم

رفیقم صخره ها و خشم دریا هاست، من با تو
از آن موجی که بشکست و نشد نابود، می گویم

...

ترا از ریزش کوهی، که با خود ماند در توفان
از آن مردی که در آیینه تنها بود، می گویم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *