+ - x
 » از همین شاعر
1 خواب ناتکرار
2 جنگجوی پیر
3 فرا انتظاری
4 کوچ
5 خودکاوی
6 تاریخ تلخ
7 دیوانه یی در من
8 تعبیر بی خوابی
9 در میان دو تهی
10 از باغ تا بن بست

 » بیشتر بخوانید...
 آیینه بر خاک زد صنع یکتا
 کله بی سوژه
 در غیب هست عودی کاین عشق از او است دودی
 همه خفتند و من دلشده را خواب نبرد
 فتادی از مقام کبریائی
 لطفی نماند کان صنم خوش لقا نکرد
 از آن غم ها دل ما دردمند است
 چشمان تاریک
 امروز چرخ را ز مه ما تحیریست
 در این سرما سر ما داری امروز

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تو روشن می شوی در من، به شب بدرود می گویم
از آن ابری که می افتد به پای رود می گویم

به دوشم نعش خورشید خودم را می برم، با تو
دوباره از تولد، از طلوعِ زود می گویم

برایت قصه یی از انفجار درد در فرهاد
چسان با عشق از کوهی، گره بگشود، می گویم

هوای خلوتم مسموم باروت است، چون آتش
به خود می پیچم و پنهان درون دود می گویم :

از آن عاشق که دردی داشت، ویران می شد و هر شب
تمام کوچه ها را بی تو می پیمود، می گویم

رفیقم صخره ها و خشم دریا هاست، من با تو
از آن موجی که بشکست و نشد نابود، می گویم

...

ترا از ریزش کوهی، که با خود ماند در توفان
از آن مردی که در آیینه تنها بود، می گویم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *