+ - x
 » از همین شاعر
1 در پله ها
2 بیتویی های من
3 آنسوی اضطراب
4 فریادی از کوچه
5 در تنور فاصله
6 کوچ
7 فردایی
8 در ازدحام درد
9 چراغ اندیش
10 از شب تا فردا

 » بیشتر بخوانید...
 ز عشق تو نهانم آشکارست
 گر دست دهد خاک کف پای نگارم
 خروشان ترا تا می برد آب
 مردانه بجز شيشهء ناموس مزن سنگ
 ای دوست ز شهر ما ناگه به سفر رفتی
 هله زیرک هله زیرک هله زیرک زوتر
 سجده کنم پیشکش آن قد و بالا چه شود
 الا ای یوسف مصری از این دریای ظلمانی
 ای در طواف ماه تو ماه و سپهر مشتری
 اتاک عید وصال فلا تذق حزنا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

تو روشن می شوی در من، به شب بدرود می گویم
از آن ابری که می افتد به پای رود می گویم

به دوشم نعش خورشید خودم را می برم، با تو
دوباره از تولد، از طلوعِ زود می گویم

برایت قصه یی از انفجار درد در فرهاد
چسان با عشق از کوهی، گره بگشود، می گویم

هوای خلوتم مسموم باروت است، چون آتش
به خود می پیچم و پنهان درون دود می گویم :

از آن عاشق که دردی داشت، ویران می شد و هر شب
تمام کوچه ها را بی تو می پیمود، می گویم

رفیقم صخره ها و خشم دریا هاست، من با تو
از آن موجی که بشکست و نشد نابود، می گویم

...

ترا از ریزش کوهی، که با خود ماند در توفان
از آن مردی که در آیینه تنها بود، می گویم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *