+ - x
 » از همین شاعر
1 در ازدحام درد
2 بی تویی
3 عشق یعنی
4 لحظه های گم شده
5 جنگجوی پیر
6 تلخ و شیرین
7 بی دروغ
8 آنسوی شعر
9 فریادی از کوچه
10 در میان دو تهی

 » بیشتر بخوانید...
 ابتدا از چشم هایت یک جهنم ساختند
 خبری اگر شنیدی ز جمال و حسن یارم
 اگر رفیق شفیقی درست پیمان باش
 در نان من چه ریخته بودی نمك حرام!
 چشمه ای خواهم که از وی جمله را افزایش است
 مقام ناز نداری برو تو ناز مکن
 صبر مرا آینه بیماریست
 بازآمد آن مغنی با چنگ سازکرده
 اگر سزای لب تو نبود گفته من
 صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آسمان بشکست در چشمم، هوایم کوچ کرد
شهر خالی شد، سکوت آمد، صدایم کوچ کرد

رفت، آنکه هستی توفانی ام را می شناخت
درد، دریا شد به جانم، ناخدایم کوچ کرد

لحظه ها پُر می شد و خالی، ز های و هوی جنگ
آنکه با او بود ختم ماجرایم، کوچ کرد

پیری ام را خواب می دیدم کنار او، ولی
پیر لنگانم ز تنهایی، عصایم کوچ کرد

کوچه ها پُر می شد از آواز گرم خنده اش
یک وطن بیگانگی ماند آشنایم کوچ کرد

رفت آن دریا سفر، از شهر خوابم دور دور
بالشی دارم ز باران، لای لایم کوچ کرد

***

قد کشید آهسته در من، گم شدم در وسعت اش
او خدا شد در دلم، از چشمهایم کوچ کرد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *