+ - x
 » از همین شاعر
1 من و زندگی
2 پگاه
3 انسان نامریی
4 فرار
5 خواب ناتکرار
6 اضطراب آیینه
7 گلاویز با خود
8 امشب، هرشب
9 جنگجوی پیر
10 فرا انتظاری

 » بیشتر بخوانید...
 به صورت یار من چون خشمگین شد
 رفتی و در دل هنوزم حسرت دیدار باقی
 نظر برکجروان از راستان بیش است گردون را
 بدزد گردن بی مغز برفراخته را
 پیمانه ایست این جان پیمانه این چه داند
 گر به خوبی می بلافد لا نسلم لا نسلم
 آن شمع چو شد طرب فزایی
 گر می نکند لبم بیانت
 کلمات
 من كه مُردم زنده گی آمد سر گورم گریست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آسمان بشکست در چشمم، هوایم کوچ کرد
شهر خالی شد، سکوت آمد، صدایم کوچ کرد

رفت، آنکه هستی توفانی ام را می شناخت
درد، دریا شد به جانم، ناخدایم کوچ کرد

لحظه ها پُر می شد و خالی، ز های و هوی جنگ
آنکه با او بود ختم ماجرایم، کوچ کرد

پیری ام را خواب می دیدم کنار او، ولی
پیر لنگانم ز تنهایی، عصایم کوچ کرد

کوچه ها پُر می شد از آواز گرم خنده اش
یک وطن بیگانگی ماند آشنایم کوچ کرد

رفت آن دریا سفر، از شهر خوابم دور دور
بالشی دارم ز باران، لای لایم کوچ کرد

***

قد کشید آهسته در من، گم شدم در وسعت اش
او خدا شد در دلم، از چشمهایم کوچ کرد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *