+ - x
 » از همین شاعر
1 بی تویی
2 جهنم در جزیره
3 فرا انتظاری
4 بی دروغ
5 فردایی
6 کوچ
7 ناگفته ها در نگاه
8 مرور یک گرداب
9 من و زندگی
10 اضطراب آیینه

 » بیشتر بخوانید...
 زان شاه که او را هوس طبل و علم نیست
 من و تو
 جز جانب دل به دل نیاییم
 از آتش ناپیدا دارم دل بریانی
 طبع چیزی نو به نو خواهد همی
 میرود آب رخ از باده ی گلرنگ مرا
 هین که هنگام صابران آمد
 یاران سحر خیزان تا صبح کی دریابد
 پرده بردار ای حیات جان و جان افزای من
 در دهر چو آواز گل تازه دهند

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آسمان بشکست در چشمم، هوایم کوچ کرد
شهر خالی شد، سکوت آمد، صدایم کوچ کرد

رفت، آنکه هستی توفانی ام را می شناخت
درد، دریا شد به جانم، ناخدایم کوچ کرد

لحظه ها پُر می شد و خالی، ز های و هوی جنگ
آنکه با او بود ختم ماجرایم، کوچ کرد

پیری ام را خواب می دیدم کنار او، ولی
پیر لنگانم ز تنهایی، عصایم کوچ کرد

کوچه ها پُر می شد از آواز گرم خنده اش
یک وطن بیگانگی ماند آشنایم کوچ کرد

رفت آن دریا سفر، از شهر خوابم دور دور
بالشی دارم ز باران، لای لایم کوچ کرد

***

قد کشید آهسته در من، گم شدم در وسعت اش
او خدا شد در دلم، از چشمهایم کوچ کرد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *