+ - x
 » از همین شاعر
1 سیمای در غبار
2 دری و فارسی
3 خاطره باغ
4 شایسته سالاری
5 دانشگاه

 » بیشتر بخوانید...
 اگر باده خوری باری ز دست دلبر ما خور
 آمدستیم تا چنان گردیم
 روزن دل! آه چه خوش روزنی
 نظر اگر چه به دام آفتاب می آرد
 چه عیدست اینکه قربانت نگشتم
 یار خود را خواب دیدم ای برادر دوش من
 تا کی گریزی از اجل در ارغوان و ارغنون
 از دلم صورت آن خوب ختن می نرود
 صحرا خوشست لیک چو خورشید فر دهد
 چشم پرنور که مست نظر جانانست

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۲

تا ما، درین زمانه نبودیم بهار بود
روز سپید و چشم و دل بیقرار بود

تا چشمها بباغِ جهان، آشنا نبود
«آدم» بکوی روح ازل، رهگذار بود

از کوچه ها صدای مروت همی گذشت
پسکوچه را جدال تکلف ببار بود

باب سکوت خنده ز آزردگی بماست
چشم ازل، به گریۀ ما انتظار بود

شمشادِ قد، شکسته بباغ نظر همی
با خاک باغ، خاک هزار گلعذار بود

جام و قدح ز کام تغافل شکسته ایم
ور نه شراب و ساغر و بزم خمار بود

ما مفلسان خانه بدوشیم و این جهان
با سال ناشمردۀ چندین هزار بود

تا آمدیم بخواری درین عالم وجود
«فردا» تهی و خالی ز هر اعتبار بود

ساعی! کمال حُسن درین عالم است ولیک
سیمای او ز روز ازل، در غبار بود


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *