+ - x
 » از همین شاعر
1 سیمای در غبار
2 شایسته سالاری
3 دری و فارسی
4 دانشگاه
5 خاطره باغ

 » بیشتر بخوانید...
 سوگیانه
 شاخ گلی باغ ز تو سبز و شاد
 هر یک چندی یکی برآید که منم
 گر کنی با موج خونم همزبان شمشیر را
 می خواستم كه زنده بمانم وطن نبود
 چون ببینی آفتاب از روی دلبر یاد کن
 خوشا آندل که از غم بهره ور بی
 با التهاب
 با یاد چشمهای تو
 هست عاقل هر زمانی در غم پیدا شدن

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۲

تا ما، درین زمانه نبودیم بهار بود
روز سپید و چشم و دل بیقرار بود

تا چشمها بباغِ جهان، آشنا نبود
«آدم» بکوی روح ازل، رهگذار بود

از کوچه ها صدای مروت همی گذشت
پسکوچه را جدال تکلف ببار بود

باب سکوت خنده ز آزردگی بماست
چشم ازل، به گریۀ ما انتظار بود

شمشادِ قد، شکسته بباغ نظر همی
با خاک باغ، خاک هزار گلعذار بود

جام و قدح ز کام تغافل شکسته ایم
ور نه شراب و ساغر و بزم خمار بود

ما مفلسان خانه بدوشیم و این جهان
با سال ناشمردۀ چندین هزار بود

تا آمدیم بخواری درین عالم وجود
«فردا» تهی و خالی ز هر اعتبار بود

ساعی! کمال حُسن درین عالم است ولیک
سیمای او ز روز ازل، در غبار بود


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *