+ - x
 » از همین شاعر
1 قصیده ی نور
2 فریاد خسته
3 شکار بوی ارچه
4 تبسم های زخم وحشت
5 کارت معافیت
6 ای نورس شرقی
7 ترا من انتظارم
8 برگ عمر
9 در بیصدایی
10 چراغ گل

 » بیشتر بخوانید...
 رنج تن دور از تو ای تو راحت جان های ما
 گم شدن در گم شدن دین منست
 آن زمانی را که چشم از چشم او مخمور بود
 پرچو شدم
 آن کیست آن آن کیست آن کو سینه را غمگین کند
 در خاک و خون خزیدی، حتا کفن نداری
 هفتاد و دو سر
 مر بحر را ز ماهی دایم گزیر باشد
 برادران من
 من بسازم ولیک کی شاید

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۳

«هرچند که این بازی، دانم که خطر دارد»
هر شاخه ای این جنگل در دست تبر دارد

آهسته بیا بگذر در روشنیی خورشید
که ریگ روانِ ره در سینه شرر دارد

اینگونه مه پنداری که کور بود شب ها
شب های سپهر ما در دیده قمر دارد

آن شیشه نگفت چیزی تا تو نه هراسی زان
هر پنجره ای بازی در شانه سپر دارد

شاید که زنی منزل تا کسب رضای خلق
با هوش که این منزل صد سال سفر دارد

باور نکن، این مردم، باور بکند بر تو
چون ماه شبانگاهی بر موج نظر دارد

هر خانه شهید داده تازه ز غمش شمعیست
یا رفته پسر از دست یا کشته پدر دارد

از سقف دوصد راهی با نور شفقگاهیست
از عرض و نیاز ما آن عرش خبر دارد

بگذار که این بازی ناکرده بماند به
با مرگ بود همراه هرچند ظفر دارد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *