+ - x
 » از همین شاعر
1 رهروان روز
2 زندگی ارزد به تن
3 تموزباره
4 تماس پای خورشید
5 سیاهی هوش
6 طعنه ساز
7 فریاد خسته
8 کارت معافیت
9 سلام حق
10 اگر با تو نبودم

 » بیشتر بخوانید...
 خدایا مطربان را انگبین
 چرا کوشد مسلمان در مسلمان را فریبیدن
 جنوب طوفان است
 ایا نور رخ موسی مکن اعمی صفورا را
 جوزا سحر نهاد حمایل برابرم
 ای چنگ پرده های سپاهانم آرزوست
 عاشقان را مژده ای از سرفراز راستین
 کجاست مطرب جان تا ز نعره های صلا
 چند روی بی خبر آخر بنگر به بام
 سودای تو در جوی جان چون آب حیوان می رود

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۳

«هرچند که این بازی، دانم که خطر دارد»
هر شاخه ای این جنگل در دست تبر دارد

آهسته بیا بگذر در روشنیی خورشید
که ریگ روانِ ره در سینه شرر دارد

اینگونه مه پنداری که کور بود شب ها
شب های سپهر ما در دیده قمر دارد

آن شیشه نگفت چیزی تا تو نه هراسی زان
هر پنجره ای بازی در شانه سپر دارد

شاید که زنی منزل تا کسب رضای خلق
با هوش که این منزل صد سال سفر دارد

باور نکن، این مردم، باور بکند بر تو
چون ماه شبانگاهی بر موج نظر دارد

هر خانه شهید داده تازه ز غمش شمعیست
یا رفته پسر از دست یا کشته پدر دارد

از سقف دوصد راهی با نور شفقگاهیست
از عرض و نیاز ما آن عرش خبر دارد

بگذار که این بازی ناکرده بماند به
با مرگ بود همراه هرچند ظفر دارد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *