+ - x
 » از همین شاعر
1 مهار تبسم
2 برگ عمر
3 نگارستان
4 شکار بوی ارچه
5 ترا من انتظارم
6 بوسه گاه عاطفه
7 تن کهنه قصر بلخم
8 حرارت دادن واژه
9 طعنه ساز
10 آن خانه...

 » بیشتر بخوانید...
 ای خوش آن وقتيکه يوسف را زليخا می خريد
 هله هشدار که با بی خبران نستیزی
 به یاد تو دوست داشتنی ترینم
 خاک بی خاکی
 در بیصدایی
 بهار آمد بهار آمد بهار مشکبار آمد
 چه باشد زندگانی را بهایی
 گر روشنی تو یارا یا خود سیه ضمیری
 ای رها کرده تو باغی از پی انجیرکی
 صوفیانیم آمده در کوی تو

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۲

انیسِ لحظه های مشتِ پُر در سینه ای ایّام
نویسد از تماس پای خورشید بر سر هر بام

نویسد از تمنایی که درهنگامه ای مشرق
برای چیدن شبنامه ها در کوچه شد لیلام

نویسد اضطرابی که درون سایه ها می زیست
و داد با پای بی کفشان برای مردمان پیغام
*
نویسد زان شبی که ساقیان شبدمِ شبزاد
به جای باده ای تاکی نهادند شوکران در جام

به جام میگسارانی که بودند پاکتر از نور
همان نوری که جاری بود با روز تا رگ هر شام
*
پی آورد روابط در گذرگاه کبود درد
بکرد بیدار خواب آلوده گان را از همه اقوام

نوشتند بر جبین ها با خط دست امید سبز
حروف پنج ضلعیی سپید و روشن«اسلام»

ازان الهام داد احساس طغیان جوانان را
که تا در لوحه ای آزادی بگذارند از خود نام


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *