+ - x
 » از همین شاعر
1 دست الفت
2 وطن
3 با هوش پدر
4 خط آفتاب
5 بشوی احساس و عینک ها و چشمان را
6 فریاد خسته
7 شب های سپهر ما
8 عصر بی فال
9 رهروان روز
10 بوسه گاه رحمت

 » بیشتر بخوانید...
 دل بی قرار را گو که چو مستقر نداری
 چون سر کس نیستت فتنه مکن دل مبر
 بهانه
 آنکه چون ابر خواند کف ترا
 چو رعد و برق می خندد ثنا و حمد می خوانم
 با لب او چه خوش بود گفت و شنید و ماجرا
 ای که جان ها خاک پایت صورت اندیش آمدی
 دیده حاصل کن دلا آنگه ببین تبریز را
 مسلمان را همین عرفان و ادراک
 مهم را لطف در لطفست از آنم بی قرار ای دل

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۲

به روان نور گفتم که من آن صدای شرقم
به میان آب رفته به شکوفه زار غرقم

تو دیگر میا میازار که به خاک خورده جانم
که ز ابرها تکیده همه آتش- آب و برقم

تن کهنه قصر بلخم که ز گرد طعنه خور ام
که به زیر پای جولا نَفَسَک زند رواقم

تو مگیر ز شاخه ام سخت که بیافگند شکستش
بگشا دو دسته آغوش که نهم به پات ساقم

تو بگو چه رفت بر من که ببستی دیده ام را
به گل و سمنت و ریگی بنهادی گل به طاقم

بشکستی خنده هایم بستودی گریه هایم
نگذاشتی که روید گل مرسل مذاقم

*

شبیه درخت خرما که به هر جزیره روید
گهی در حجاز شادی گهی اشک صد عراقم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *