+ - x
 » از همین شاعر
1 اینجا دلی ز آینه محروم شد، رفیق
2 به باغ، دشت، زمین، گل سلام باید كرد
3 شاعر، غزل بگو، که غزل خوان هنوز هست
4 دیگر برای شعر و غزل آفرین مگو
5 من تاجر شمایم و كالاى من وفاست
6 خانه دل سرد گشت و گرمی گفتار کو
7 باران زد و به خاطر باران دلم گرفت
8 گفتم كه گرد خود خط قرمز كنم،نشد
9 هم حرف و هم سخن همگی اقتباسی اند

 » بیشتر بخوانید...
 روز هجران و شب فرقت یار آخر شد
  نشود فاش کسی
 الا ای روی تو صد ماه و مهتاب
 با دل گفتم چرا چنینی
 کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند
 سوی باغ ما سفر کن بنگر بهار باری
 از سقاهم ربهّم بین جمله ی ابرار مست
 چون بدیدم صبح رویت در زمان برخیستم
 هجدهم
 سرچشمه

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۲

من تاجر شمایم و كالاى من وفاست
كالاى من به خاطر قلب خوش شماست

آورده ام براى شما عشق و عاطفه
عشقى كه همچو آیینه ها پاك و بى ریاست

شاعر شدم، براى شما حرف می زنم
شاعر كه از اهالى نزدیك انبیاست

دیباى عشق را كسى این جا نمى خرد
وقتى كه عشق تحفه ى ارزنده ى خداست

فریاد مى زنم، كه صدایم نمى رسد
گوش كه بشنود همه فریاد من كجاست؟

هر لحظه از براى شما آه مى كشم
چیزى كه من ندارمش تنها همین صداست

این جا كسى براى دلى غم نمى خورد
یعنى كه خانه هاى دل ما ز هم جداست

تنها به احترام شما گفته ام غزل
آرى، دلیل شاعرى من غم شماست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *