+ - x
 » از همین شاعر
1 هم حرف و هم سخن همگی اقتباسی اند
2 خانه دل سرد گشت و گرمی گفتار کو
3 اینجا دلی ز آینه محروم شد، رفیق
4 دیگر برای شعر و غزل آفرین مگو
5 گفتم كه گرد خود خط قرمز كنم،نشد
6 من تاجر شمایم و كالاى من وفاست
7 به باغ، دشت، زمین، گل سلام باید كرد
8 باران زد و به خاطر باران دلم گرفت
9 شاعر، غزل بگو، که غزل خوان هنوز هست

 » بیشتر بخوانید...
 شممت روح وداد و شمت برق وصال
 چونی و چه باشد چون تا قدر تو را داند
 باز گردد عاقبت این در بلی
 احمد الله علی معدله السلطان
 خواجه ترش مرا بگو سرکه به چند می دهی
 گذرم بود زمانی به ره مردابی
 اگر گل های رخسارش از آن گلشن بخندیدی
 فرق کيوان پايمالم شد چو پوشيدم پلاس
 صنما به چشم شوخت که به چشم اشارتی کن

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۲

گفتم كه گرد خود خط قرمز كنم،نشد
دل را به حال خود متمركز كنم،نشد

ذهنم پر از خیال و پر از خاطرات توست
گفتم كه كار ذهن خود عاجز كنم،نشد

جاى تمامى واژه "آرى"، "بلى"، "قبول"
این واژه را گرفته و "هرگز" كنم، نشد

گفتم دگر طلاق دهم شعر و شاعرى
یعنى كه ترك خواندن حافظ كنم،نشد

در كشور دلم بخدا شهریاری تو
گفتم درآمدن به مجوز كنم، نشد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *