+ - x
 » از همین شاعر
1 بعد از این از شعر و از شاعر فراری می شوم
2 یر آمدی، از قلب من چون آه بیرون می شوی
3 ای دوست خدا حافظ
4 زندگی بشتافت، یا من؟
5 گریه ی انگور ها در جام ها
6 به چشم نیمه مست خود به من نگاه می کنی
7 همسایه ی ما شعر نمی خواند و لیک
8 گفتی:اگر می خواهی من را در بغل
9 من آمدم به خانه ات ،مادر کجای تو
10 در سوگ استاد شکوری

 » بیشتر بخوانید...
 هم به بر این بت زیبا خوشکست
 مرا پرسید آن سلطان به نرمی و سخن خایی
 ای ز مقدارت هزاران فخر بی مقدار را
 سخت خوش است چشم تو و آن رخ گلفشان تو
 مرغان که کنون از قفص خویش جدایید
 گر تو ما را به جفای صنمان ترسانی
 نوبهارا جان مایی جان ها را تازه کن
 عید نمی دهد فرح بی نظر هلال تو
 بدید این دل درون دل بهاری
 مرا در دل همی آید که من دل را کنم قربان

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بعد از این از شعر و از شاعر فراری می شوم
می روم در بی خودی از خویش عاری می شوم

می کُشم این بودن چون سایه بی نقش و اثر
یک ترورستی ز نوع انتحاری می شوم

تا نسازد شعرم از چنگیز یک نوشیروان
فتو شاپ خامه را میکروب هاری می شوم

ساده بودم، ساختم آیینه ها از دوستی
اینک از نومیدی روی خود غباری می شوم

شرط باقی ماندنم در جنگلستان این بوَد
چوب داری می شوم یا زیب داری می شوم

بعد از این گم می شوم از جمع این بی آبرو
در ردیف چشمه ها چون اشک جاری می شوم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *