+ - x
 » از همین شاعر
1 تورا چو یاد می کنم، جهان می شوم، خدا
2 به چشم نیمه مست خود به من نگاه می کنی
3 ویرانه های یاد تو را گریه می کنم
4 ای دوست خدا حافظ
5 گفتی:اگر می خواهی من را در بغل
6 همسایه ی ما شعر نمی خواند و لیک
7 من زمستان وطن را یاد کردم
8 زندگی بشتافت، یا من؟
9 من آمدم به خانه ات ،مادر کجای تو
10 بعد از این از شعر و از شاعر فراری می شوم

 » بیشتر بخوانید...
 بیست و پنجم
 عبرتی کوتا لب از هذیان به هم دوزد مرا
 ای همه آیات قدرت ظاهر از شان شما
 می آید سنجق بهاری
 دوش آمد بر من آنکه شب افروز منست
 میان باغ گل سرخ های و هو دارد
 بشنو از دل نکته های بی سخن
 ای به میدان های وحدت گوی شاهی باخته
 آمد مه و لشکر ستاره
 اگر باده خوری باری ز دست دلبر ما خور

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

به چشم نیمه مست خود به من نگاه می کنی
مرا به غمزه می کُشی، چرا گناه می کنی؟

در این زمانه خنده را به دارها کشیده اند
تو خنده می دهی به من، چه اشتباه می کنی.

چو می رسی به خلوتم، به لطف بوسه های خود
وجود خسته ام پُر از جلال و جاه می کنی.

به مرز باغ پیکرت به بوسه گُل نشانده ام
هنوز در خیال من تو "آه – آه" می کنی.

نمی شوی تو یار من، ولی به عشق شرقی ات
به شعر و یاد روی خود مرا نکاح می کنی.

ملکه ی شجاع من! نبوده بیم کس تو را
به تخت می نشانی ام، مرا تو شاه می کنی


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *