+ - x
 » از همین شاعر
1 گریه ی انگور ها در جام ها
2 من زمستان وطن را یاد کردم
3 به چشم نیمه مست خود به من نگاه می کنی
4 مرا در سینه سلطان می شوی آهسته آهسته
5 همسایه ی ما شعر نمی خواند و لیک
6 تورا چو یاد می کنم، جهان می شوم، خدا
7 بعد از این از شعر و از شاعر فراری می شوم
8 گفتی:اگر می خواهی من را در بغل
9 یر آمدی، از قلب من چون آه بیرون می شوی
10 من آمدم به خانه ات ،مادر کجای تو

 » بیشتر بخوانید...
 خدنگ آه بشنفم بکف کمال هلال
 به تن این جا به باطن در چه کاری
 ای آن که مر مرا تو به از جان و دیده ای
 چون ز صورت برتر آمد آفتاب و اخترم
 باز برآمد ز کوه خسرو شیرین من
 ای یوسف مه رویان ای جاه و جمالت خوش
 ز من و تو شرری زاد در این دل ز چنان رو
 چادری
 قضا آمد شنو طبل نفیرش
 نگارا مردگان از جان چه دانند

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

همسایه ی ما شعر نمی خواند و لیک
قانون و فن زلال می داند و لیک

از حرف و هجای من خوشش می آید
بنوشتن اینگونه نمی تاند و لیک

خواهد همه شب کتاب اشعار مرا
با دیده ورق ورق بگرداند و لیک

از بیم حسادت دو سه حاجی نما
دروازه به روی خویش پوشاند و لیک

یک شاعرکِ حسودکِ کبر اندیش
من را ز یکی "بلاگ" می راند و لیک

فردای جهانِ شعر، نه ما و نه او
بیت و غزل و زلال می ماند و لیک


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *