+ - x
 » از همین شاعر
1 دل با معرفت
2 هموطن
3 ای عشق

 » بیشتر بخوانید...
 سخن به نزد سخندان بزرگوار بود
 کس با چو تو یار راز گوید
 ای روترش به پیشم بد گفته ای مرا پس
 سی و پنجم
 منگنه
 قصه کن! صد قصه کن اما مگو آن قصه را
 نگارستان
 دریوزه ای دارم ز تو در اقتضای آشتی
 به باغ بلبل از این پس نوای ما گوید
 بیا بر خویش پیچیدن بیاموز

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۲

ای هموطن بهار وطن را ندیده ای
سرسبز دشت و كوه و دمن را ندیده ای
آن شاخ ارغوان و سمن را ندیده ای
گل های بی شمار چمن را ندیده ای
ای هم صدا تو بی سر و تن را ندیده ای

محروم علم و دانش و فرهنگ گشته ای
راهی عصر چوب و گل و سنگ گشته ای
بشكسته قامتت ز جفا دنگ گشته ای
یعنی كه بهر آدمیت ننگ گشته ای
تو جلوهء صفا و سخن را ندیده ای

این خاك و این وطن ز تو آباد میشود
بیرنگی و وفا ز تو بنیاد میشود
با علم و معرفت بشر آزاد میشود
غفلت اگر كنی خطر ایجاد میشود
اعجاز علم و معلم و فن را ندیده ای


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *