+ - x
 » از همین شاعر
1 دل با معرفت
2 ای عشق
3 هموطن

 » بیشتر بخوانید...
 تازه شد از او باغ و بر من
 گاه چو اشتر در وحل آیی
 ای ز هندستان زلفت رهزنان برخاسته
 که خرمن دو جهان يکجو ز خوشهء من
 وطن
 دوش سودای رخش گفتم ز سر بیرون کنم
 ای تو نگار خانگی خانه درآ از این سفر
 دلم من خانه ی یک قرن خون است
 کعبه جان ها تویی گرد تو آرم طواف
 یا قمرا لوعه للقمرین سکن

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۲

ای هموطن بهار وطن را ندیده ای
سرسبز دشت و كوه و دمن را ندیده ای
آن شاخ ارغوان و سمن را ندیده ای
گل های بی شمار چمن را ندیده ای
ای هم صدا تو بی سر و تن را ندیده ای

محروم علم و دانش و فرهنگ گشته ای
راهی عصر چوب و گل و سنگ گشته ای
بشكسته قامتت ز جفا دنگ گشته ای
یعنی كه بهر آدمیت ننگ گشته ای
تو جلوهء صفا و سخن را ندیده ای

این خاك و این وطن ز تو آباد میشود
بیرنگی و وفا ز تو بنیاد میشود
با علم و معرفت بشر آزاد میشود
غفلت اگر كنی خطر ایجاد میشود
اعجاز علم و معلم و فن را ندیده ای


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *