+ - x
 » از همین شاعر
1 دل با معرفت
2 هموطن
3 ای عشق

 » بیشتر بخوانید...
 صبر مرا آینه بیماریست
 عشق اندر فضل و علم و دفتر و اوراق نیست
 عزم رفتن کردۀ چون عمر شیرین یاد دار
 خانم خدا خراب كند خانۀ ترا
 كوچۀ بن بستی ام آخر كه از من بگذرد؟
 ساقیان سرمست در کار آمدند
 چنان مستم چنان مستم من امروز
 آشتی
 طیب الله عیشکم، لا اوحش الله من ابی
 غلام همت والای بابه خارکشم

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۲

ای هموطن بهار وطن را ندیده ای
سرسبز دشت و كوه و دمن را ندیده ای
آن شاخ ارغوان و سمن را ندیده ای
گل های بی شمار چمن را ندیده ای
ای هم صدا تو بی سر و تن را ندیده ای

محروم علم و دانش و فرهنگ گشته ای
راهی عصر چوب و گل و سنگ گشته ای
بشكسته قامتت ز جفا دنگ گشته ای
یعنی كه بهر آدمیت ننگ گشته ای
تو جلوهء صفا و سخن را ندیده ای

این خاك و این وطن ز تو آباد میشود
بیرنگی و وفا ز تو بنیاد میشود
با علم و معرفت بشر آزاد میشود
غفلت اگر كنی خطر ایجاد میشود
اعجاز علم و معلم و فن را ندیده ای


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *