+ - x
 » از همین شاعر
1 هموطن
2 دل با معرفت
3 ای عشق

 » بیشتر بخوانید...
 دوش آگهی ز یار سفرکرده داد باد
 معاشران ز حریف شبانه یاد آرید
 تا آرزوی دیدن تو می شود غزل
 مرا به خانه ام ببر
 در دایره سپهر ناپیدا غور
 ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست
 من مرید توام مراد تویی
 آرزو دارم که دل آيينه ی رويت شود
 سوی خانه خویش آمد عشق آن عاشق نواز
 در شکافهای سایه روشن قطبی

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۲

ای هموطن بهار وطن را ندیده ای
سرسبز دشت و كوه و دمن را ندیده ای
آن شاخ ارغوان و سمن را ندیده ای
گل های بی شمار چمن را ندیده ای
ای هم صدا تو بی سر و تن را ندیده ای

محروم علم و دانش و فرهنگ گشته ای
راهی عصر چوب و گل و سنگ گشته ای
بشكسته قامتت ز جفا دنگ گشته ای
یعنی كه بهر آدمیت ننگ گشته ای
تو جلوهء صفا و سخن را ندیده ای

این خاك و این وطن ز تو آباد میشود
بیرنگی و وفا ز تو بنیاد میشود
با علم و معرفت بشر آزاد میشود
غفلت اگر كنی خطر ایجاد میشود
اعجاز علم و معلم و فن را ندیده ای


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *