+ - x
 » از همین شاعر
1 ملت من
2 دریا
3 هرشب هوای كوچه ی دلدار میكنم
4 در انتحار لحظه ها
5 خلوتی كو كه خیالات تو آنجا ببرم
6 آزادی
7 گرد راه
8 درخت
9 خیال من یقین من
10 به هوای تازه ماند غزل من و غم من

 » بیشتر بخوانید...
 تا چند زنم بروی دریاها خشت
 الا ای طوطی گویای اسرار
 چنان پیچیده توفان سرشکم کوه و هامون را
 الا فی الغشق تشریفی و عیدی
 صدایی کز کمان آید نذیریست
 هین که آمد به سر کوی تو مجنون دگر
 آن را که به لطف سر بخاری
 ای تو را گردن زده آن تسخرت بر گرد نان
 مرا « بوسیدنی پیکر » بگویی
 اینک از شانه هایم

۴.۱
امتیاز: ۴.۱ | مجموع آراء: ۱۱

هرشب هوای كوچه ی دلدار میكنم
دل را تسلی از در و دیوار میكنم
از بسكه با خیال وی آغشته میشوم
هر ذره را خیال سپیدار میكنم
با جفت كفتر ته ی پرچال بام شان
از دور دور قصه ی بسیار میكنم
آنجا برای دفع گمان بد كسان
تمثیل نقش مردم هشیار میكنم
نذرانه ی مراد همه سیم و زر بود
من نان گرم نذر رخ یار میكنم
در ماه، در ستاره ی شام و غروب شهر
او را تمام باغچه دیدار میكنم
از جنس دل ز سینه دكانی گشوده ام
سر تا به پای عشقم و بازار میكنم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *