+ - x
 » از همین شاعر
1 ملت من
2 پارسی
3 عشق چیست؟
4 من آن موج گرانبارم كه در دامن نمی گنجم
5 ناودانها
6 اگر می شد که دردم را برايت گريه می کردم
7 هرشب هوای كوچه ی دلدار میكنم
8 گر فریبد مردم چشمم بیاری بارها
9 گریبان گیر جان خویشم از بسیار تنهایی
10 خلوتی كو كه خیالات تو آنجا ببرم

 » بیشتر بخوانید...
 بسمل ناز
 بشوی احساس و عینک ها و چشمان را
 چه نزدیک است جان تو به جانم
 دعای مادر
 از مرز انزوا
 غزلی برای کابل و این روز هایش...
 صبح آمد و صحیفه مصقول بر کشید
 چرا منکر شدی ای میر کوران
 زبان خامه ندارد سر بیان فراق
 شبی که قصة فانوس و باد میگفتند

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۴

گر فریبد مردم چشمم بیاری بارها
از که باید داشت چشم مردی عیارها
خانه بر دوشم قبای خود کجا بر افگنم
بر زمینم نیست جایی جز ستیغ دارها
کو کجا شد گوهر یکدانه در بازار عشق
جز متاع قلب ویران در کف غمخوارها
در کنار مکر و بازار دغا خر مهره ماند
قدر گوهر کس نداند در صدف طرارها
تا نگه را سکه چشمان او بیتاب کرد
می تپم درآتش امواج آن شرارها
عشق آئین خدا و توتیای چشم ماست
گر فریبد چشم مردم بعد ازین هم بارها


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *