+ - x
 » از همین شاعر
1 تو چه موجود خدايی، تو چه دردی چه دوايی
2 خداحافظ گل سوری
3 درخت
4 ملت من
5 گریبان گیر جان خویشم از بسیار تنهایی
6 پارسی
7 دریای عشق و موج گهرزاست پارسی
8 من و دریچه ی من
9 سفر بخير برو
10 به هوای تازه ماند غزل من و غم من

 » بیشتر بخوانید...
 مگر دانید با دلبر به حق صحبت و یاری
 ای رستخیز ناگهان وی رحمت بی منتها
 آن یار غریب من آمد به سوی خانه
 روزی تو مرا بینی میخانه درافتاده
 ای روی مه تو شاد خندان
 گیرم که نبینی رخ آن دختر چینی
 گر عید وصل تست منم خود غلام عید
 این عقل که در ره سعادت پوید
 دوش چه خورده ای دلا راست بگو نهان مکن
 خواجه سلام علیک گنج وفا یافتی

۳.۰
امتیاز: ۳.۰ | مجموع آراء: ۲

جهنمی كه درآن دست های عاشق من
درخت آتش را
ز پنك نورس گلبته های آزادی
چراغ می بندد
بهار، خانه ی فردای انتظار منست
و نوده نوده ی آن
غریق رحمت انفاس لطف بارانیست
كه از صداقت عهد تو فصل می گیرد

پل علم 24 – اسد 1363


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *